جلال الدين الرومي
97
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
گوهرى و گرانيى و ثباتى و تمكينى حاصل كنند . گر از هر باد چون كاهى بلرزى * اگر كوهى شوى كاهى نيرزى اى ترازو گرانى بچه حاصل كنيم ؟ گفت ، شما چون پوستيد و جسميد ، آبوگليد ، خويشتن را مغز نغز و جان و دلى حاصل كنيد . اى ترازو ، اين مغز از كجا حاصل كنند ؟ گفت آخر اين همه گياهها و سنبلهاى گندم و جوز و باقلى و داروها و گياهها ، همه اول از زمين برگى مىرويند كه ايشان را مغزى نيست . از هواى موافق جذب مىكنند ، چنانك مردم گرما زده و سينهء گرم سوخته ، نفس را چون به خود كشد ، آن برگها از هواى بهار چنان به خود مىكشند و از تخت زمين آب مىكشند از ميان گل آب را چون جدا مىكنند و به خود مىكشند . آدمى زنده از قدح آب كه درو خاشاك بود ، نتواند آب صاف به خود كشيدن ، زهى قدرت كه حق تعالى چوب را و گياه را داده است كه از ميان وحل تيره ، آب آميخته با صدهزار چيز ، آب صافى به خود جذب مىكند و وجود خود را بدان نعمت حق ، پرمغز و آراسته مىكند . پس باد علم و آب عمل از بهر نهال آدمى فرستادهاند كه ( العلم حيوة القلوب و العمل كفّارة الذّنوب ) اگر سينهء گرم دارى ، نسيم علم و حكمت ، درختوار بكش . اگر جگر بريان دارى از آبحيات عمل تشنهوار بچش . چون سليمان بهار بر تخت عدل نشست كه ( علّمناه مَنْطِقَ الطَّيْرِ ) بهار ، حياتيست كه باد تخت اوست كه ( فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ ) آمده است تا عدل در جهان بگستراند و ظلمى كه كافر خزان ، بر ساكنان باغ و بوستان رانده است ، داد آن خوبرويان از آن زشت فعلان بستاند ، از زمين و از درخت پيش اين سليمان وقت هر نباتى زبانى بيرون آورد بدعوى كه من ، گوهرى دارم و ميوهاى دارم و مغزى دارم و اينك زبان سنبل من گواهست . سليمان بهار گفت كه هر دعوى را ترازوئيست . شعر دعوى عشق كردن آسانست * ليك آن را دليل و برهانست