جلال الدين الرومي
68
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
شما انديشهء نيك بيند ، هر چه از شما ياوه شد بيش از آن و به از آن دهد . پادشاه فرمود كه يك هنر اين غلام من آنست كه دايما مرا مىنگرد و چشم از روى من برنمىدارد گفتند : اى شاه عالم پس زودتر بگو اين سهل كاريست . ما همه روز و شب بعد از اين ترا نگريم . خاك بر سر كارهاى ديگر ، ازين خوشتر كار چه باشد . آنكس كه ترا بيند و شادى نكند * سر زير و سيه كاسه و سرگردان باد جمله اميران ازين شادى سجده كردند و سلاحها از خود بگشادند و انداختند و گفتند : بعد از اين سلاح ما روى تو ، صلاح ما كوى تو ، حجّى به در خانه و فضل بسيار . صف كشيدند و بر روى پادشاه نظر مىكردند . با خود مىگفت : شعر مسى از زر بيالودى و مىلافى چه سود اينجا * كه رسوا گردى اى لافى ، چو سنگ امتحان بينى ؟ شعر دعوى عشق كردن آسانست * ليك آن را دليل و برهانست در گوش حاجب خاص گفت كه برو بطبل خانه هر چه آنجاست از كوس و دهل بگو تا همه را بر بام قصر آرند و از اين روزن بيكبار دراندازند . رفتند و چنان كردند . بيكبار بانگهاى با هيبت و زلزله برخاست . همه چپ و راست نگريستند كه بارگاه چه مىشود و چشم او در رخ شاه ماند كه سيماى شاه چه مىشود ( ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى ) اى عزيز من مقصود ازين قصه پادشاه نيست اميران و سپاه نيست . مقصود ازين پادشاه ، نه پادشاه