جلال الدين الرومي

64

مجالس سبعه مولانا ( فارسى )

اندر همه عالم اين دل و زهره كراست ؟ * تا با تو بگويد كه چرا مىگويى ؟ * * * * * جننّا بليلى و هي جنّت بغيرنا * و اخرى بنا مجنونة لا نريدها * * * * * ما عاشقيم بر تو ، تو عاشق بر آينه * ما را نگاه بر تو ، ترا اندر آينه از دود آه خويش ، جهان را سيه كنم * تا هيچ صيقلى نكند ديگر آينه روزى از آن اميران كه گرم‌دماغ‌تر بود و بىصبرتر بود ، گفت : اى اميران و اى برادران اگر شما را صبر هست ، مرا بارى صبر نيست . امروز بروم ، زانو زنم به خدمت سلطان و خاك بر سر كنم ، اگر بگويد كه چيست ؟ بگويم : رباعى گفتى كه سرشك تو چرا گلگون شد * چون پرسيدى راست بگويم چون شد : خونابه سوداى تو مىريخت دلم * چون جوش برآورد ، ز سر بيرون شد رباعى كارم چو ز غم بجان رسانيدى بس * دودم به همه جهان رسانيدى بس از پوست برون رفت مكن بىرحمى * چون كارد به استخوان رسانيدى بس گفتند : اى برادر راست مىگويى ، الّا از بهر دل ما چند روزى ديگر « 1 » صبر كن كه الصّبر مفتاح الفرج . گفت : صبر كنم تا چه شود ؟ گفتند : تا فرصت نگاه داريم . مرغ را بينى كه بىهنگام آوازى دهد * سر بريدن واجب آيد مرغ بىهنگام را

--> ( 1 ) - از بهر خاطر ما روزى چند نسخه