جلال الدين الرومي

60

مجالس سبعه مولانا ( فارسى )

گر پردهء هستيت بسوزى به رياضت * بيرون شوى زين ورطه كه اين خلق در آنست پنهان شوى از خويش و ز كونين بيكبار * بر ديدهء تو اين سر آنگه بعيانست اين عالم نفى است ، در اثبات توان ديد * سرگشته درين واقعه اين خلق از آنست چون حارثه طاعت خود را پيش آورد كه روز به روزه بودم و شب بيدار و از دنيا دور شدم تا اينها ديدم و شنيدم ، آنچ خلق نمىبينند و نمىشنوند ، رسول اللَّه - صلّى اللّه عليه و سلم - بلطف او را بيدار كرد كه نماز خود را مبين ، نياز خود را مگو ، آن بعنايت و بخشش حق دان . از ما و خدمت ما چيزى نيايد اى جان * هم تو بنا نهادى ، هم تو تمام گردان درا السلام ما را ، دار الملام كردى * دار الملام ما را ، دارالسلام گردان باز سپيدى پريد از دست شاه به دستورى بر گوشهء بام نشست . طفلان در فرّ و جمال آن باز حيران شدند . تو تو مىكنند و از دور مىپندارند كه آن باز سلطان ، از بهر توتو و تىتى « 1 » ايشان نشسته است . ندانند كه آن باز بعنايت پادشاه به گوشهء آن ويرانه نشسته است . ( نوّر اللَّه قلبه بنور جلاله ) يعنى مگو كه روز چنين كردم ، و شب چنان كردم ، الّا بگو كه آن خداوندى كه روز را منوّر كرد و شب را مستّر كرد بعنايت خويش و بخشش خويش بر دل و ديده من رحمت كرد . دل كيست كو حديث خود و درد خود كند * پيدا بود كه جنبش دل تا كجا رسد

--> ( 1 ) - از بهر تىتى و توتوى نسخه