جلال الدين الرومي
56
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
بسم اللَّه آن ناميست كه بلقيس را در عهد سليمان از دست تلبيس ابليس بازستد . سليمان چون بشنيد كه بلقيس در شهر سبا ، خلقى را مسخّر خود كرده است و از راه حق بباطل مىبرد ، نامهاى بنوشت در دو انگشت خط اول كه : ( إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ) هدهد را پيك ساخت برسولى از حضرت خويش بولايت آن گمراهان فرستاد تا آن منقطعان باديهء تهمت بنور مشعله هدايت از ظلمت ضلالت برهاند و بلقيس را از دست تلبيس ابليس بصحراى تحقيق و تقديس آرد . آن مرغك ضعيف بپر فر ، بر اوج هوا طيران كرد ، در ولايت ضلالت شد . بر گوشهء كنگرهء ايوان بلقيس نشست . ره مىجست تا به حضرت بلقيس در رود . روزنى ديد ، از خلوت خانهء بلقيس بصحرا بازگشاده . بدان روزن در پريد . بلقيس را خفته ديد . نامهء دعوت بر كنارش نهاد و بمنقار ، زخمى بر سينهء بلقيس زد و به نظاره در گوشهء طاق اشتياق نشست . بلقيس از خواب در جست ، لرزه بر وجودش افتاده كه اين ، كه تواند بود كه به چندين حجاب و در بند درآيد و ما را بقهر زخم خويش بيدار كند ؟ خصمى عظيم باشد كه به چندين ايوانهاى حصين و در بندهاى آهنين درگذرد . سر بر كرد و كسى را نديد . متحير شد . نامهاى در دعوت مسلمانى ديد بر كنارش افتاده . نامه را باز كرد ، سطور ديد نبشته چشمش بر نقطهء باء بسم اللَّه افتاد . در حميم سينهء ميم شعلهاى زد . كبك دلش ، صيد باز ايمان شد . گفت آخر اين نامه را پيكى ببايد و چشم را بماليد و گرد خانه نظر مىكرد ، ناگهان مرغ ضعيف ديد بر گوشهء طاق سراى نشسته . با خود گفت پيك اين نامه ، اين مرغ باشد ؟ اى عجب ، پيكى بدين كوچكى و پيغامى بدين عظيمى . اى دوستان من مراد ما از سليمان ، حضرت حق است و مراد از بلقيس نفس اماره و مراد از هدهد ، عقلست كه در گوشهء سراى بلقيس نفس هر لحظه منقار انديشهاى در سينهء بلقيس مىزند و اين بلقيس نفس را از خواب غفلت بيدار مىكند و نامه بر او عرض مىكند . طلب اى عاشقان خوشرفتار * طرب اى نيكوان شيرين كار تا كى از خانه ، هين ره صحرا * تا كى از كعبه ، هين در خمّار در جهان شاهدى و ما فارغ * در قدح جرعهاى و ما هشيار زين سپس دست ما و دامن دوست * زين سپس گوش ما و حلقهء يار