جلال الدين الرومي

52

مجالس سبعه مولانا ( فارسى )

شعر از حال گدا نيست عجب گر شود او پست * تيغ غم او از سر صد شاه سرافكند روزى پسر ادهم ، اندر پى آهو * مانند صبا مركب شبديز در افكند داديش يكى شربت كز لذّت بويش * مستيش بسر بر شد و از اسب در افكند گفتد همه‌كس بسر كوى تحيّر : * مسكين پسر ادهم ، تاج و كمر افكند از نام تو بود آنكه سليمان به يكى مرغ * در ملكت بلقيس شكوه و ظفر افكند از ياد تو بود آنكه محمد به اشارت * غوغاى دو نيمه شدن اندر قمر افكند ابراهيم - رحمة اللَّه عليه - مىگويد : زندانى ديدم و مرا قوّت نى ، قاضى عادل ديدم و مرا حجّت نى . ندايى شنيدم اگر ملك جاويدان خواهى ، به كار درآ ، و اگر وصل جانان خواهى ، از جان برآ ، اگر منعمى مىطلبى عاشقى كن و اگر نعمت مىجويى « 1 » بندگى كن . هدهد شو تا سليمان نامهء بلقيس به تو دهد . باد شو تا يعقوب خبر وصل يوسف از تو بپرسد . چون تذور ، رنگين مباش . هدهد روزى چند از پيش سليمان غايب شد . در اقليم جهان سفر كرد . در دوران زمان نظر كرد . آوازه ملك بلقيس بياورد . سليمان بر تخت ملك نشسته بود و لشكر سليمان مجتمع و هر روز بامداد كه آفتاب ، سر از دريچهء عقبهء كوه بر كردى ، تيغ زراندود از قراب مشرق بركشيدى ، خاكيان را خلعت نور بخشيدى ، جن و انس به اطراف تخت سليمان مىآمدند . شير نر شر و شور گذاشته « 2 » كه چه مىفرمايى ؟ گرگ با ميش خويش گشته كه چه مىگويى ؟ شاهين و تذرو منقار نقار در باقى كرده كه فرمان چيست ؟ اگر مورى در جوف صخرهء صمّا همىگفتى ، سليمان مضمون غم و همّ و حركاتش را بشنيدى و بدانستى . روزى باد به حكم توسنى طبيعت ، از راه سرعت حركت در انبان آرد پيرزنى در آمد و آن آرد پيرزن را بريخت . پيرزن از تهور باد بتظلم به حضرت سليمان آمد كه اى وليعهد امر حق ، و اى فيصل اعاجيب مقامات و مهمات خلق ، زن درويشم ، باد كه به حكم تست در ميدان ( فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ ) مىشد .

--> ( 1 ) - مىخواهى نسخه . ( 2 ) - شير شر و شور در گذاشته نسخه .