جلال الدين الرومي
49
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
توانگرى دلست نه توانگرى مال . درمى چند دينارى چند ، از مكان كان فانى ، بصنع صانع و ابداع مبدع ، گلغونهء حمرت بر صفحات او كشيده ، رنگى و هنگى به وى داده ، ضرابان رعنا ، نقشى و دايرهاى به روى كشيده و به كورهء امتحان در آورده ، دست بدست و شهر به شهر ، گشتن پيشه كرده ، چه لايق عشقبازى بندگان حضرت و شاهان با غيرت باشد . شعر مه دوش ببالين تو آمد به سراى * گفتم كه ز غيرتش بكوبم سر و پاى مه كيست كه او با تو نشيند يك جاى * شبگرد جهانديدهء انگشتنماى عاقلان توانگرى از اين دانند اما غلط كردهاند ، اما عاشقان حضرت حق ، توانگرى از آن دانند كه در دار الضّرب نماز ، سبيكهء راز و سكهء نياز دارند . شعر ملك تعالى در حق عالم غدّار * نداى فاعتبروا كرد يا اولى الابصار زمانه بر مثل لعبتست مرد فريب * چو نيك درنگرى زنگى است مردم خوار آوردهاند كه روباهى در بيشهاى رفت . آنجا طبلى ديد آويخته در پهلوى درخت افكنده ، و هر بارى كه بادى بجستى ، شاخ درخت بر طبل رسيدى ، آواز بلند به گوش روباه آمدى ، روباه چون بزرگى طبل بديد و بلندى آواز بشنيد ، از حرص طمع در بست كه گوشت و پوست او در خور شخص و آواز او باشد . همهء روز تا شب بكوشيد و به هيچ كارى التفات نكرد تا به حيلهء بسيار بطبل رسيد كه گرد طبل خارها بود و خصمان بودند . چون بدانجا رسيد و آن را بدريد هيچ جز بويى نيافت . همچون عاشقان دنيا بشب هنگام مرگ نوحه آغاز كرد كه : شعر صيدت بشد و دريد دام اين بتر است * مى ، درد شد و شكست جام اين بتر است