جلال الدين الرومي
47
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
هنوز گذريان وجود در بازار شهود بودند ، هنوز نه ولولهء ملك بود ، نه مشعلهء فلك ، نه سمك در زير زمين جنبيده ، نه سماك بر افلاك درخشيده ، هنوز نقاشان قدر اين صفهء گچ اندود صف آسمان را پردهء لاجوردى نكشيده بودند ، هنوز فرّاشان قضا ، فضاى اين چارطاق عناصر در بيداى ايجاد نزده بودند كه نور وجود من كه صبح شهود بود ، از مشرق ( انا ارسلناك ) لمعان نموده ، بامر " كن " هست گشتم و به شراب " قل " مست گشتم ، تا نوبت نبوت من ، نوبتيان قضا ، بر در سرا پردهء آدم بودند . هيچ فرشتهاى را زهرهء آن نبود كه پايهء تخت آدم را ببوسد . شعر مقصود ز عالم آدم آمد * مقصود ز آدم آن دم آمد چون بعالم وجود آمدم مستخبران روزگار باستفسار حال من آمدند . شعر اى مسند تو وراى افلاك * قدر تو و خاك توده ، خاشاك طغراى جلال تو لعمرك * منشور ولايت تو لولاك نه حقه و هفت مهره پيشت * دست تو و دامن تو زان پاك نقش صفحات رايت تو * لولاك لما خلقت الافلاك كه محمّدا تويى عادل ، تويى در شهر شريعت . گفتم چه جاى اينست كه همه پيغامبران منشور عمل توكيل در من يافتهاند . دم آدم ، فتح نوح ، درس ادريس ، مؤانست موسى ، حديث شيث ، تبجيل اسماعيل و خلّت خليل ، همه با منست . شعر كشتىّ وجود مرد دانا عجبست * افتاده به چاه مرد بينا عجبست كشتى كه به دريا بود آن نيست عجب * در يك كشتى هزار دريا عجبست