جلال الدين الرومي
31
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
حجاب خوف خصمان و ملامت بيگانگان اين حجاب چون ديواريست در ميان تو ، از اين سو سوراخ بمكر مىكنى در عشق آن زن و آن زن از آن سو همين ديوار را به حيله سوراخ مىكند ، لاجرم زود بهم مىپيوندد . دزدى كه از بيرون سوى نيمشب حليه مىكند كه در را بگشايد ، از اندرون آن دزد را حريفى هست يا كنيزكى از اندرون در را باز مىكند . اين چه ماند بآنك دزدى طالب زر است ؟ زر يا تختهء جامه برنخيزد و در را نگشايد آن ديو بچه گرد عالم مىگشت و زن خوب با جمال با عقل با حسب با نسب پرنمك پرشيوه مىجست و مىگزيد از بهر زاهد . خانه به خانه ، شهر به شهر از قوت حسد شيطانى ننگ قوّادگى و سيهروئى فراموش كرده بود . بسيار جست . جوينده يابنده بود . خنك آنكس كه جويندهء چيزى بود كه آن چيز به جستنش بيرزد ، هم چون شكار خوك نبود كه اسب را خسته كند در شكار و خود را خسته كند و سگ شكارى خود را خسته كند و روزگار برد و شكارهاى لطيف « 1 » بباد دهد از بهر شكار خوك . چون آخر كار خوك را بيندازد ، درنگرد هيچچيزى ازو به كار نيايد « 2 » ، نه پوست ، و نه گوشت او نه دندان او نه پشم او . از براى اينچنين « 3 » چيزى عمر بباد دادم و تيرها تلف كردم . بارى بكراى خر بيرزيدى بار * يا خود بغم دلم بيرزيدى بار عاقل « 4 » چيزى جويد كه اگر نيابد ننگش نبود و اگر بيابد با خود جنگش نبود . چشمش از آن شكار هر روز روشنتر بود ذوقش از آن نگار آتشينتر بود . چشمش را گلزار حسنش مخمور مىكند ، دل رنجورش را آن گنج گنجور مىكند . نسيم بوى او مىزند ، سرمستش مىكند . دستان و شيوهء او مىبيند ، از دست مىرود . خوف مرگ نى ، بيم فراق نى ، غصهء پير شدن نى ، غارت غيرت مزاحمتى نى ( فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ ) حق تعالى مىفرمايد كه چه مىداند آن نفس خوش نفس كه در
--> ( 1 ) - برد و صيدهاى لطيف را نسخه ( 2 ) - چيز او به كار نيايد نسخه ( 3 ) - گويد از بهر چنين ( 4 ) - عاقلى نسخه