جلال الدين الرومي

16

مجالس سبعه مولانا ( فارسى )

خلق را از مكر و دام همچون تو گمراهان برهانم . گفت اگر ساحر نيستى بگو كه در مشت من چيست و او در مشت قاصد سنگ‌ريزها را برگرفته بود جبرئيل امين در رسيد و گفت يا محمد حق ترا سلام مىرساند كه ( السّلام عليك ايّها النّبىّ و رحمة اللَّه و بركاته ) و مىگويد كه هيچ مينديش كه اگر ترا نام ساحر كنند ما ترا نام نيكو نهاده‌ايم بعضى بخلقان گفته‌اند و بعضى كه خلق طاقت فهم آن ندارند با ايشان نگفته‌ايم كه ( كلّم النّاس على قدر عقولهم ) او كه باشد كه ترا نام نهد ؟ خواجه را رسد كه غلام را نام نهد . غلام ادبار را كه از در درآيد كى رسد كه خواجه را و خواجه‌زاده را نام نهد نامى كه او نهد در گردن نهد هم در گردن آويزند و به دوزخ فرستند ترا امتحان مىكند كه بگو در مشت من چيست جوابش بگو كه كدام مىخواهى آنك بگويم كه در مشت تو چيست يا آنك آنچ در مشت تست بگويد كه من كيستم چون مصطفى عليه السلام اين نام مبارك را بر زبان راند كه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ * جوابش بگفت . ابو جهل گفت نى اين قوىتر است كه آنچ در مشت منست بگويد كه تو كيستى بنام پاك خدا هر سنگ پاره‌اى به آواز آمد از ميان دست ابو جهل كه ( لا إله الّا اللَّه محمّد رسول اللَّه ) طايفه‌اى ايمان آوردند ابو جهل از غايت خشم سنگ‌ريزه‌ها را بر زمين زد و سخت پشيمان شد به گفتن و گفت ديدى كه چه كردم بدست خويش ؟ باز خويشتن را بگرفت و بستيزه گفت كه به لات و عزّى كه اين هم جادويست بعضى از ياران ابو جهل گفتندش كه جادوى در زمين رود و بر آسمان اثر نكند بيا تا او را بدين امتحان كنيم آمدند و گفتند كه اگر آنچ « 1 » مىكنى سحر نيست و حق است و از خداست اين ماه شب چهارده را بشكاف كه هرگز سحر در آسمان اثر نكند در حال جبرئيل امين در رسيد و گفت مينديش و نام مبارك مطهر قديم لم‌يزل و لايزال ما را بخوان و بگو ( بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ) * و آن دو انگشت مباركت را از هم باز كن تا قدرت ما را ببينند چنان كرد در حال مه دو پاره شد نيمى سوى انگشت راست پيغامبر مىرفت و نيمى سوى انگشت چپش مىرفت كه ( اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ ) و بانگ با هيبت مىآمد كه چندين حيوان در شهر و در صحرا بمردند و باقى حيوانات از علف باز

--> ( 1 ) - اگر اينچ