جلال الدين الرومي

14

مجالس سبعه مولانا ( فارسى )

روى بشويد ( فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ ) چون روها فروشويند آنها كه ترك و رومىاند آن آب مبارك سياهى را از روى ايشان ببرد و آنها كه زنگى اصلىاند هر چند بشويند سياه‌تر شوند چون سر از جوى برآرند عيان بينند حال هر دو ( يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ ) عزيز من مبادا كه ترا گندم‌نماى و جوفروش سياههء سپيده بر كرده عجوزهء خود را جوان ساخته رنگ زشت او بر تو طبيعت شود دشمن آئينهء الهى شوى صفت خفاشى و آفتاب دشمنى در تو متمكن شود دشمن آفتاب شوى . شعر بس روشنست روز و ليك از شعاع روز * بىروزنند از آنكه همه بسته روزنند از خوى زشت دشمن آن خوى و خاطرند * وز درد چشم دشمن خورشيد روشنند آن ترك بچه مىگويد پدر را كه مرا عاجز كردى كه رو بشو رو بشو از سياهى اگر سياه‌رويى بد است زنگيان چرا شادى مىكنند و ما چون داروها بر روى خود مىماليم چرا بر ما مىخندند و تمسخر مىكنند و طعنه مىزنند ؟ پدر مىگويد : تو كار خويش كن و چهرهء چون ماه را بشوى و از بهر شاه ابد و ازل بياراى كه ( انّ اللَّه جميل يحبّ الجمال ) كه ايشان بر روى زشت خود مىخندند كه ( إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا كانُوا مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا يَضْحَكُونَ ) همه بر موافقت افضل القراء فلان الدين از ميان جان نام الرّحمن بگوييم كه ( بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ) * هر كه حلاوت اين نام يافت از ذروهء عرش تا پشت فرش پيش همت او پر پشه‌اى نسنجد و هر كه بجمال اين نام صيد كردند هيچ صوت و صيت و رنگ و بو او را نتواند صيد كردن و هر كلبه‌اى كه آفتاب سعادت اين نام بر وى تافت شرفات و كنگرهء اصل قصر ملوك عالم را به خدمت آن نام كلبهء او فرستند تا او را پرستند . هر كه حلقهء بندگى اين نام در گوش كرد دنيا و عقبى را فراموش كرد . هر كه از مشرب عذب اين نام سيراب شد عمرانات عالم در بصر و بصيرت او خراب شد . روزى كه آفتاب سعادت از برج اقبال برآيد و دوست ديرينه از اقصاى سينه ناگاه بدر آيد كه ( أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ ) يعنى آن مؤمنى را كه گزيده‌ام از خاك و بخريده‌ام او را از دست جهل و