جلال الدين الرومي
102
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
خلوت لامكان از پس پردهاى هستى ، خواستم تا جمال و جلال مرا بدانند و ببينيد كه من چه آبحياتم و چه كيمياى سعاداتم . گفتند كه ما كه ماهيان اين دريائيم اول درين درياى حيات بودهايم . ما مىدانستيم عظمت اين دريا را و لطف اين دريا را كه مس اكسيرپذير اين كيمياى بىنهايتيم مىدانستيم عزت اين كيمياى حيات را و آنها كه ماهيان اين دريا نبودند ، در اول چندانك بر ايشان عرضه كرديم ، نشنيدند و نديدند و ندانستند . چون اول عارف ما بوديم و آخر عارف اين گنج هم مائيم . اين چندين غربت دراز ، جهت احببت ان اعرف خواستم كه تا مرا بدانند اين با كه بود ؟ جواب آمد كه اى ماهيان اگر چه ماهى قدر آب داند و عاشق باشد و چفسيده باشد بر وصال دريا ، اما بدان صفت و بدان سوز و بدان گرمى و جانسپارى و ناله و خونابه باريدن و جگر بريان داشتن نباشد كه آن ماهيى كه موج او را به خشكى افكند و مدتهاى دراز بدان خاك گرم و ريگ سوزان ميطپد كه ( لا يَمُوتُ فِيها وَ لا يَحْيى ) * نه فراق دريا مىگذارد كه حلاوت زندگانى يابد و خود با فراق درياى حيات ، چگونه لذت حيات يابد كسى كه آن دريا را ديده باشد ؟ شعر هر كه او اندر شبى يك شربت وصل تو خورد * چون نماند آن شراب او داند از رنج خمار امكان زيستن بىدريا و امكان مردن ، نه آراميدن رسيدن به دريا . گويى كه مگر بباغ زر رشتهامى * يا بر رخ خويش زعفران كشتهامى اوميد وصال تو رها مىنكند * ورنه خود را برايگان كشتهامى دريا اين ندا مىكند و اين وحى مىفرمايد كه ( وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُمْ رَحِيماً ) و حكمتى ديگر چنانك خواستم كه گنج خود ظاهر كنم . خواستم كه گنجشناسى شما هم ظاهر كنم و چنانك خواستم كه صفا و لطف اين دريا را پيدا كنم خواستم