عبد الله الأنصاري الهروي

84

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

الهى ! از زبان محب خاموش است ، حالش همه زبانست ور جان در سر دوستى كرد شايد ، كه دوست او را به جاى جان است ، غرق شده آب نبيند كه گرفتار آن است ، و به روز چراغ نيفروزند كه روز خود چراغ جهان است ! گاهى كه به خود نگرم ، همه سوز و نياز شوم ، گاهى كه به دو نگرم ، همه ناز و راز شوم ، چون به خود نگرم گويم : پر آب دو ديده و پر آتش جگرم * پر باد دو دستم و پر از خاك سرم چون به دو نگرم گويم : چه كند عرش كه او غاشيه من نكشد ؟ * چون به دل غاشيه حكم و قضاى تو كشم بوى جان آيدم از لب كه حديث تو كنم * شاخ عز رويدم از دل كه بلاى تو كشم ! الهى ! تو آنى كه خود گفتى ، چنان كه خود گفتى چنانى ، عظيم شأنى و قديم احسانى ، عزيز و سلطانى ، ديّان و مهربانى هم نهانى هم عيانى ، ديده را نهانى و جان را عيانى ، من سزاى تو ندانم تو دانى .