عبد الله الأنصاري الهروي

73

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

ترسان از آنم كه آن قادر در ازل چه گفته . الهى ! بر هزاران عقبه بگذرانيدى و يكى ماند ، دل من خجل ماند از بس كه ترا خواند . الهى ! به هزاران آب بنشستى تا آشنا كردى با دوستى و يك شستنى ماند : آنكه مرا از من بشويى تا از پس خود برخيزم و تو مانى . الهى ! هرگز بينما روزى - بىمحنت خويش - تا چشم باز كنم و خود را نبينم در پيش ؟ آتشى كه در دل زنند بىدود باشد ، نه زندگانى اين جوانمرد را آخر است و نه آتش وى را دود ، زندگانى به ميخ بقا دوخته و جان به وايست دوست مأخوذ . الهى ! تو آنى كه از احاطت اوهام بيرون ، و از ادراك عقول مصونى ، نه محاط ظنونى نه مدرك عيونى ، كار ساز هر مفتون و فرح رسان هر محزونى ، در حكم بىچرا و در ذات بىچند و در صفات بىچونى . الهى ! نصيب اين بيچاره از اين كار همه درد است ، مبارك باد كه مرا اين درد سخت در خورد است ، بيچاره آن كس كه ازين درد فرد است ، حقا كه هر كه بدين درد ننازد ناجوانمرد است . اى خداوندى كه در دل دوستانت نور عنايت پيداست ، جانها در آرزوى وصالت حيران و شيداست ، چون تو مولى كراست ؟ چون تو دوست كجاست ؟ هر چه دارى نشان است و آيين