عبد الله الأنصاري الهروي
60
مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى
و نابيناى مسكين محروم . الهى ! تا آموختنى را آموختم ، و آموخته را جمله بسوختم ، اندوخته را برانداختم ، و اندوخته را بيندوختم ، نيست را بفروختم تا هست را بيفروختم . الهى ! تا يگانگى بشناختم ، در آرزوى شادى بگداختم ، كى باشد كه گويم پيمانه بينداختم و از علائق واپرداختم و بود خويش جمله درباختم ؟ كى باشد كاين قفس بپردازم * در باغ الهى آشيان سازم ؟ الهى ! گاه مىگويى كه فرود آى و گاه مىگويى كه گريز ، گاه مىفرمايى كه بيا و گاه گويى كه پرهيز . خدايا ! نشان قربت است اين يا محض رستاخيز ؟ هرگز بشارت نديدم تهديدآميز . اى مهربان بردبار ، اى لطيف و نيك يار ، آمدم وادرگاه : خواهى به ناز دار و خواهى خوار . الهى ! كان حسرت است اين دل من ، مايه درد و غم است اين تن من . الهى ! نيارم گفت كه اين همه چرا بهره من ، نه دست رسد مرا به معدن چاره من . الهى ! تا مهر تو پيدا گشت همه مهرها جفا گشت ، و تا بر تو پيدا گشت همه جفاها وفا گشت . الهى ! ما نه ارزانى بوديم تا ما را برگزيدى ، و نه ناارزانى بوديم كه به غلط گزيدى ، بلكه به خود ارزانى كردى