عبد الله الأنصاري الهروي

57

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

الهى ! از آنجا كه بوديم برخاستيم ، لكن به آنجا نرسيديم كه مىخواستيم . الهى ! هر كه نه كشته خودى است ، مردارست ، مغبون اوست كه نصيب او از دوستى گفتارست ، او را كه اين راه جان و دل بكارست ، او را با دوست چه كارست ؟ الهى ! نزديك نفسهاى دوستانى ، حاضر دل ذاكرانى ، از نزديك نشانت مىدهند و برتر از آنى ، و از دورت مىجويند و نزديكتر از جانى ، ندانم كه در جانى يا جان را جانى ، نه اينى و نه آنى ، جان را زندگى مىبايد ، تو آنى . . . تا با تو تويى ترا به حق ره ندهند * چون بىتو شدى ز ديده بيرون ننهند كريما ! اين سوز ما امروز دردآميز است ، نه طاقت بسر بردن و نه جاى گريز است . سر وقت عارف تيغى تيز است ، نه جاى آرام و نه روى پرهيز است . لطيفا ! اين منزل ما چرا چنين دور است ؟ همراهان برگشتند كه اين كار غرور است گر منزل ما سرور است اين انتظار سور است و گر جز منتظر مصيبت زده‌اى است نامعذور است . الهى ! اى دهنده عطا و پوشنده جفا ، نه پيدا كه پسند كه را و پسنديده چرا ، بنده بتاوى به قضا پس گويى كه چرا . الهى ! كار پيش از آدم و حواست و عطا بيش از خوف و رجاست ، اما آدمى به سبب ديدن مبتلاست ،