عبد الله الأنصاري الهروي

55

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

الهى ! آن كس كه زندگانى وى تويى ، او كى بميرد ؟ و آن كس كه شغل وى تويى ، شغل بسر كى برد ؟ اى يافته و يافتنى ، نه جز از شناخت تو شادى ، نه جز از يافت تو زندگانى ، زنده بىتو چون مرده زندانى ، و صحبت يافته با تو نه اين جهان نه آن جهانى . الهى ! نه جز از شناخت تو شادى است نه جز از يافت تو زندگانى ، زنده بىتو چون مرده زندانى است ، زندگانى بىتو مرگى است و زنده به تو زنده جاودانى است . بىجان گردم كه تو ز من پر گردى * اى جان جهان تو كفر و ايمان منى اين كار را مردى ببايد با دلى پر درد ، اى دريغا كه نه در جهان مرد ماند و نه در دلها درد ! الهى ! از بيم تواند بود ، به جان رسيدم ، هيچ ندانم كه با چنين نفس با چنين كار چون افتادم ، هيچ عبرت نگرفتم و خلقى به عبرت خويش نديدم ، هر چند كوشيدم كه يك نفس از آن خود شايسته تو بينم نديدم . ملكا ! دانى كه نه بىتو خود را اين روز گزيدم ! الهى ! راز كسى را كه خود خواندى ظاهر مكن و جرمى كه خود پوشيدى ! كريما ! ميان ما با تو داور تويى ، آن كن كه سزاى آنى ! بنده را وقتى ببايد كه از تن زبان ماند و بس ، و از دل نشان ماند و بس ، و از جان عيان ماند