عبد الله الأنصاري الهروي

42

مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى

خداوندا ! كه به تو زنده‌ايم ، هرگز كى ميريم ؟ كه شادمانيم ، هرگز كى اندوهگن بئيم ؟ كه به تو نازانيم ، بى تو چون بسر آريم ؟ كه به تو عزيزيم ، هرگز چون ذليل شويم ؟ ! الهى ! چه غم دارد او كه ترا دارد ؟ كرا شايد او كه ترا نشايد ؟ آزاد آن نفس كه به ياد تو يازان ، و آباد آن دل كه به مهر تو نازان ، و شاد آن كس كه با تو در پيمان . از غير جدا شدن سر ميدانست * كار آن دارد كه با تو در پيمانست قومى بينم به اين جهان از و مشغول ، قومى به آن جهان از و مشغول ، قومى از هر دو جهان به وى مشغول . گوش فراداشته كه تا نسيم سعادت از جانب قربت كى دمد ؟ و آفتاب وصلت از برج عنايت كى تابد ؟ به زبان بيخودى و به حكم آرزومندى مىزارند و مىگويند : « كريما ! مشتاق تو بىتو زندگانى چون گذارد ؟ آرزومند به تو از دست دوستى تو يك كنار خون دارد ! » بىتو اى آرام جانم زندگانى چون كنم ؟ * چون نباشى در كنارم ، شادمانى چون كنم ؟ الحمد للّه كه نمردم تا ترا به كام خويش بديدم ، و بر تو نصرت يافتم ! رحمت خدا بر آن جوانمردان باد كه كمر مجاهدت بر ميان بستند ، و در ميدان عبوديت در صف خدمت بيستادند ، و قدم بر كل مراد خود نهادند . با خلق خدا به صلح و با نفس خود به جنگ .