عبد الله الأنصاري الهروي
34
مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى
عشقت به در من آمد و در در زد * در باز نكردم آتش اندر در زد الهى ! كار آن دارد كه با تو كارى دارد ، يار آن دارد كه چون تو يارى دارد ، او كه در دو جهان ترا دارد هرگز كى ترا بگذارد ؟ عجب آن است كه او كه ترا دارد از همه زارتر مىگذارد ، او كه نيافت به سبب نايافت مىزارد ، او كه يافت ، بارى چرا مىگذارد ؟ در بر آن را كه چون تو يارى باشد * گر ناله كند سياه كارى باشد در سر گريستنى دارم دراز ، ندانم كه از حسرت گريم يا از ناز ، گريستن از حسرت بهره يتيم و گريستن شمع بهره ناز ، از ناز گريستن چون بود اين قصهاى است دراز . الهى ! يك چندى به ياد تو نازيدم ، آخر خود را رستخيز گزيدم ، چو من كيست كه اين كار را سزيدم ؟ اينم بس كه صحبت تو ارزيدم ! الهى ! نه جز از ياد تو دل است نه جز از يافت تو جان ، پس بىدل و بىجان زندگى چون توان ؟ الهى ! جدا ماندم از جهانيان ، به آن كه چشمم از تو تهى و تو مرا عيان . خالى نئى از من و نبينم رويت * جانى تو كه با منى و ديدار نئى ! اى دولت دل و زندگانى جان ، نا دريافته يافته و ناديده عيان ، ياد تو ميان دل و