الشيخ محمود الشبستري
87
گلشن راز ( فارسى )
دمى از سرخوشى در عالم ناز * شده چون شاطران گردنافراز گهى از روسياهى رو به ديوار * گهى از سرخرويى بر سر دار گهى اندر سماع از شوق جانان * شده بىپا و سر چون چرخ گردان به هر نغمه كه از مطرب شنيده * به دو وجدى از آن عالم رسيده سماع جان نه آخر صوت و حرف است * كه در هر پردهيى سرّى شگرف است ز سر بيرون كشيده دلق ده تو * مجرد گشته از هر رنگ و هر بو فروشسته بدان صاف مروّق * همه رنگ سياه و سبز و ازرق يكى پيمانه خورده از مى صاف * شده زان صوفى صافى ز اوصاف به جان خاك مزابل پاك رفته * ز هرچ آن ديده از صد يك نگفته گرفته دامن رندان خمّار * ز شيخى و مريدى گشته بىزار چه شيخى و مريدى اين چه قيدست * چه جاى زهد و تقوى اين چه شيدست اگر روى تو باشد بركه و مه * بت و زنّار و ترسايى ترا به