الشيخ محمود الشبستري

78

گلشن راز ( فارسى )

به شوخى جان دمد در آب و در خاك * به دم دادن زند آتش بر افلاك ازو هر غمزه دام و دانه‌يى شد * وزو هر گوشه‌اى ميخانه‌يى شد ز غمزه مىدهد هستى به غارت * به بوسه مىكند بازش عمارت ز چشمش خون ما در جوش دايم * ز لعلش جان ما مدهوش دايم به غمزه چشم او دل مىربايد * به عشوه لعل او جان مىفزايد چو از چشم و لبش خواهى كنارى * مر اين گويد كه نه آن گويد آرى ز غمزه عالمى را كار سازد * به بوسه هر زمان جان مىنوازد از او يك غمزه و جان دادن از ما * وزو يك بوسه و استادن از ما ز لمح بالبصر شد حشر عالم * ز نفخ الروح پيدا گشت آدم چو از چشم و لبش انديشه كردند * جهانى مىپرستى پيشه كردند نيايد در دو چشمش جمله هستى * در او چون آيد آخر خواب و مستى وجود ما همه مستى است يا خواب * چه نسبت خاك را با ربّ ارباب ؟