الشيخ محمود الشبستري

68

گلشن راز ( فارسى )

ندارد كل وجودى در حقيقت * كه او چون عارضى شد بر حقيقت چو كل از روى ظاهر هست بسيار * بود از جزو خود كمتر به مقدار نه آخر واجب آمد جزو هستى * كه هستى كرد او را زيردستى وجود كل كثير واحد آيد * كثير از روى كثرت مىنمايد عرض شد هيبتى كان اجتماعىست * عرض سوى عدم بالذّات ساعىست به هر جزوى ز كل كان نيست گردد * كل اندر دم ز امكان نيست گردد جهان كل است و در هر طرفة العين * عدم گردد « و لا يبقى زمانين » دگر باره شود پيدا جهانى * به هر لحظه زمين و آسمانى به هر لحظه جوان اين كهنه پير است * به هر دم اندرو حشر و نشير است در آن چيزى دو ساعت مى نپايد * در آن لحظه كه مىميرد بزايد و ليكن طامه الكبرى نه اين است * كه اين يوم العمل و آن يوم دين است از آن تا اين بسى فرق است زنهار * به نادانى نكن خود را گرفتار