الشيخ محمود الشبستري
44
گلشن راز ( فارسى )
وجود اوليا او را چو عضوند * كه او كل است و ايشان همچو جزوند چو او از خواجه يابد نسبت تام * ازو با ظاهر آيد رحمت عام شود او مقتداى هر دو عالم * خليفه گردد از اولاد آدم تمثيل چو نور آفتاب از شب جدا شد * ترا صبح و طلوع و استوا شد دگر باره ز دور چرخ دوّار * زوال و عصر و مغرب شد پديدار بود نور نبى خورشيد اعظم * گه از موسى پديد و گه ز آدم اگر تاريخ عالم را بخوانى * مراتب را يكايك باز دانى ز خور هر دم ظهور سايهاى شد * كه آن معراج دين را پايهاى شد زمان خواجه وقت استوا بود * كه از هر ظلّ و ظلمت مصطفا بود به خط استوا بر قامت راست * ندارد سايه پيش و پس چپ و راست چو كرد او بر صراط حق اقامت * به امر فاستقم مىداشت قامت