الشيخ محمود الشبستري

37

گلشن راز ( فارسى )

برو اى خواجه خود را نيك بشناس * كه نبود فربهى مانند آماس من تو برتر از جان و تن آمد * كه اين هر دو ز اجزاى من آمد به لفظ من نه انسانست مخصوص * كه تا گويى بدان جانست مخصوص يكى ره برتر از كون و مكان شو * جهان بگذار و خود در خود جهان شو ز خط وهمى هاى و هويت * دو چشمى مىشود در وقت رويت نماند در ميانه رهرو و راه * چو هاى هو شود ملحق به اللّه بود هستى بهشت امكان چو دوزخ * من و تو در ميان مانند برزخ چو برخيزد تو را اين پرده از پيش * نماند نيز حكم مذهب و كيش همه حكم شريعت از من تست * كه اين بربستهء جان و تن تست من تو چون نماند در ميانه * چه كعبه چه كنش چه ديرخانه تعين نقطهء وهمى است بر عين * چو صافى گشت عينت عين شد غين دو خطوه بيش نبود راه سالك * اگر چه دارد آن چندين مهالك