الشيخ محمود الشبستري

19

گلشن راز ( فارسى )

ظهور جملهء اشيا به ضد است * ولى حق را نه مانند و نه ندّ است چو نبود ذات حق را ضدّ و همتا * ندانم تا چگونه دانى او را ندارد ممكن از واجب نمونه * چگونه دانيش آخر چگونه ؟ زهى نادان كه او خورشيد تابان * به نور شمع جويد در بيابان تمثيل اگر خورشيد بر يك حال بودى * شعاع او به يك منوال بودى ندانستى كسى كاين پرتو اوست * نبودى هيچ فرق از مغز تا پوست جهان جمله فروغ نور حق دان * حق اندر وى ز پيدائيست پنهان چو نور حق ندارد نقل و تحويل * نيايد اندر و تغيير و تبديل تو پندارى جهان خود هست دايم * به ذات خويشتن پيوسته قايم كسى كو عقل دورانديش دارد * بسى سرگشتگى در پيش دارد ز دورانديشى عقل فضولى * يكى شد فلسفى ديگر حلولى