الشيخ الصدوق ( مترجم : كاظمى )
450
ثواب الأعمال وعقاب الأعمال ( فارسى )
پس از اينكه خداوند عزّ و جلّ حجت را بر آنها تمام نمود . آنها را به راه درست هدايت نمود . جبرئيل ، ميكائيل و اسرافيل را به شكل پسربچّههايى كه قبا ( نوعى لباس بلند مردانه ) پوشيده بودند ، روانه آن قوم نمود ، آنان به حضرت لوط عليه السّلام كه مشغول كشاورزى بود ، برخوردند . او گفت : هيچگاه كسى را زيباتر از شما نديدهام . كجا مىرويد ؟ گفتند : آقايمان ما را فرستاده است تا با بزرگ اين شهر ملاقات نماييم . گفت : فرزندانم ! آيا آقاى شما نفهميده است كه اهل اين شهر چه مىكنند ؟ به خدا سوگند آنان مردان را گرفته و با آنها كار زشت انجام مىدهند ، به گونهاى كه خونآلود مىشوند . گفتند : آقاى ما دستور داده كه از وسط شهر بگذريم . گفت : در اين صورت خواهشى از شما دارم . گفتند : چه خواهشى دارى ؟ گفت : همينجا بمانيد تا هوا خوب تاريك شود . آنان نيز همانجا ماندند . سپس حضرت لوط عليه السّلام دخترش را فرستاد كه آب و نانى در انبان گذاشته و براى آنان بياورد و نيز عبايى تا آنان را از سرما حفظ كند . وقتى كه دختر روانه منزل شد ، باران گرفت و دره پر از آب شد . آن حضرت عليه السّلام گفت : الآن آب بچّهها را با خود مىبرد . برخيزيد برويم . او از كناره ديوار راه مىرفت . آنان از وسط راه مىرفتند . گفت : فرزندانم ! چرا از وسط راه مىرويد ؟ گفتند : آقاى ما چنين دستور داده است . حضرت لوط عليه السّلام تاريكى شب را غنيمت مىشمرد . ابليس ملعون كودكى را از دامن مادرش دزديد و آن را در چاه انداخت . همه مردم شهر بر در خانه حضرت لوط عليه السّلام جمع شده و سر و صدايى راه انداختند هنگامى كه مردم ، پسر بچّهها را در منزل لوط ديدند ، گفتند : اى لوط ! تو نيز عمل ما را انجام مىدهى ؟ گفت : اينان : ميهمانان من هستند . مرا رسوا نكنيد . گفتند : اينان سه نفر هستند . يكى را براى خود بردار و دوتايشان را به ما بده . حضرت لوط عليه السّلام آنها را داخل اطاق برد . گفت : كاش خانوادهاى داشتم كه در مقابل شما از من دفاع مىكردند . مردم شهر به در اطاق هجوم برده و حضرت لوط عليه السّلام را به زمين انداختند . جبرييل به او گفت : ما فرستادگان خداى تو هستيم . آنان هيچگاه دستشان به تو نخواهد رسيد . آنگاه مشتى شن برداشته و آن را به صورت آنان زد و گفت : زشت باد رويتان . و بدين ترتيب ، همه اهل شهر كور شدند . حضرت لوط عليه السّلام پرسيد : اى فرستادگان پروردگارم ! خداى من چه دستورى درباره اينان به شما داده است ؟ گفتند : دستور داده است سحرگاهان آنها را مجازات نماييم . گفتند : اى لوط ! زمان مجازات آنها صبح است و آيا صبح نزديك نيست !