علاء الدوله سمنانى

39

چهل مجلس ( فارسى )

چنان كه گفته‌اند : آنكه گويند بعمرى شب قدرى باشد * مگر آنست كه با دوستان بپايان آرند از غايت اشتياق غزلى بر زبان جان مىرفت و بامداد بقلم بيان نقش آن چنان كه بر لوح دل مثبت ديد بر صفحهء صحيفه صورت آن را باز نوشت و بياران نمود و آن غزل اين است : اى مطلع خورشيد حق صبح گريبان شما * و اى منبع آب حيات آن لعل خندان شما اى كعبه‌ام كوى شما وى قبله‌ام روى شما * آن شما جان منست جان منست آن شما زنجير مجنون دلم ليلى زلف پرشكن * شد حسن يوسف را مكان چاهء زنخدان شما در درج چون در جمع شد در تفرقه افتاد دل * شد جمع عالم باز از آن زلف پريشان شما تا در زمين جان خود پاشيده‌ام تخم وفا * آورده گلها را برون اى شيخ ، باران شما پژمرده گشته شاخ نفس از تندباد قهر ، شد * تازه نهال جانم از لطف فراوان شما شد مدت يكسال تا چشمم ز كحل نامه‌ات * روشن نشد تا خود چه شد آن عهد و پيمان شما شيرين‌تر از شكر بود لفظ گهربار شما * گوئى نبات سوده است اندر نمكدان شما اى كرده خاص و عام را از لطف دايم تربيت * بر آسمان مكرمت خورشيد تابان شما