عبيد الله بن عبد الله ابن خرداذبه ( مترجم : سعيد خاكرند )

156

المسالك و الممالك ( فارسى )

آگاهى يابند و بدانند كه هستند نگاهبانى كه از خدشه وارد شدن بر در مانع مىشوند ؛ و در نزديكى اين موضع دژى بزرگ وجود داشت كه ده فرسخ بود و مساحتش به صد فرسخ مىرسيد . سلام گفت : لذا از اهل دژ كه همراه من بودند ، سؤال كردم آيا تاكنون زيانى به اين در وارد شده است ؟ گفتند : هيچ خدشه‌اى بر آن وارد نيست ، مگر اين شكاف ، و شكاف همچون نخ باريكى بود ؛ گفتم : از آن براى در خطرى باشد ؟ گفتند : خير ، اين در ضخامتش پنج ذراع به ذراع اسكندر است ، كه هر ذراع و نيم سياه به اندازه يك ذراع اسكندر است ؛ گفت : به در نزديك شدم و با تيغى محل شكاف را تراشيدم ، به اندازهء يك درهم تراشهء آهن يا بيشتر در دستمال ريختم تا به واثق بالله نشان دهم ؛ و بر لنگه در راست ، در بالاى آن با آهن به زبان اول باب اليمن نوشته بود ، « اگر وعده پروردگارم فرا رسد ، آن را به ويرانه‌اى تبديل كند و وعده پروردگارم حق است » . بر اين بنا نظر كردم ، اكثر نوشته‌ها با خطى زرد از مس و خطى سياه از آهن نوشته شده بود ؛ و در كوه موضعى قرار داشت كه درها را در آنجا قالب مىريختند و موضع ديگرى كه ديگ‌ها قرار داشت و در آن‌ها برنزهاى مذاب را مخلوط مىكردند و موضعى كه در آن سرب و برنز را ذوب مىكردند ، و ديگ‌هائى شبيه به ديگ مسى و هر ديگ داراى سه حلقه كه در آن زنجيرها و قلاب‌هائى بود كه با آن برنز را از بالاى ديوار به درون ديگ مىفرستادند ؛ از آنان پرسيدم كه آيا كسى از يأجوج و مأجوج را ديده‌ايد ، گفتند كه نوبتى عده‌اى را بالاى كوه ديدند و باد سياه رنگى وزيدن گرفت و آنها را از بالا به پائين انداخت و اندازه هر مرد به اندازه يك وجب و نيم ديده مىشد ؛ و كوه از بيرون نه دامنه‌اى داشت و نه بر آن درخت و كشتزار و رستنى يافت مىشد و نه چيزى ديگر ، و آن كوه مسطح و قائم و هموار و سفيد بود . هنگامى كه بازگشتيم دليلان ما را به سوى ناحيه خراسان رهنمون شدند كه پادشاه آن به نام لب بود ؛ سپس از آن موضع خارج شده به موضع پادشاهى موسوم به طبانوين كه صاحب خراج بود رفته ، در آنجا