حسن الحسيني النجفي القوچاني ( آقا نجفى قوچانى )

27

شرح دعاى صباح ( فارسى )

و تنزّه عن مجانسة مخلوقاته ، عطف است بر دلّ ، تنزيه خالى بودن شخص است از صفت پست كه نسبت به او عيب باشد ، مجانست اتّحاد در جنس است چون انسان و فرس مثلا كه در جنس حيوان يكى هستند و بعيد نيست كه مراد از مجانست در اينجا جميع انحاء اتّحاد باشد پس شامل باشد مماثله را كه اتّحاد در مهيّة و لوازم آن را گويند و مساوات را كه اتّحاد در كم و مقدار را گويند و مشابهت را كه اتّحاد در چگونگى را گويند و مناسبت را كه اتحاد در اضافه را گويند و موازات را كه اتّحاد در وضع را گويند و محاذات را كه اتّحاد در مكان را گويند و حمل را كه اتّحاد در وجود را گويند . مخلوقات ، مفعول مجانست است و ضمير راجع به خدا به من موصوله است يعنى و آنچنان كسى كه برى و عارى است ، از هم جنسى با مخلوقاتش چو اگر هم جنس با مخلوقى باشد ، جنس از براى او باشد و جنس بى فصل تحقّق نگيرد ، پس لازم آيد كه او را مهيّة باشد ، مركّب از جنس و فصل سواى وجودش ، مبرهن است در محلّش كه حق تعالى مهيّة ندارد وراى وجود ، و لازم آيد كه ذاتش مركّب باشد از جنس و فصل پس محتاج باشد در اصل قوام ذات كه بدترين احتياجات است ، و لازم آيد اگر آن جنس و فصل واجب باشند ، تعدّد قدما و لازم آيد عدم تركيب ما فرض مركّبا چو علاقه بين دو واجب نخواهد بود كه سبب تركيب شود و لازم آيد مساوى بودن واجب و ممكن در وجود چو وجود فصل ، عين وجود جنس است و جنس او جنس مخلوق است كما هو المفروض و غير ذلك من المحالات اللاّزمة و كذلك سائر أنحاء الاتّحادات المذكورة چون مجمل كلام در همهء آنها آنكه يا آنها قديم است يا حادث و بر اوّل تعدّد قدما و در ثانى ، ذات محلّ حوادث لازم آيد و بعضى هم مستلزم تركيب و تحديد شود و اين‌ها همه محال است و اينجا محلّ تفصيل آنها نيست [ 1 ] و چون در فقرات سابقه و بنا بر وجه اوّل يا من دلّ على ذاته إلى آخر ، توهّم تشبيه مىرفت لهذا در اين فقره در مقام تنزيه و اجلال برآمد و گفت : و آنچنان كسى كه برى و پاكيزه است از هم جنس بودن و اتّحاد داشتن با مخلوقات به وجهى از وجوه مذكورهء اتّحاد

--> [ 1 ] جهت تفصيل اين مطلب به كتب كلامى از جمله « كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد » ، مبحث توحيد ، مراجعه كنيد .