حسن الحسيني النجفي القوچاني ( آقا نجفى قوچانى )

25

شرح دعاى صباح ( فارسى )

مقام تحقّقش مربوط و محتاج به غير خود باشد و غير او دو چيز بود : يكى مهيّة كه معلوم شد از خود وجودى ندارد . خشك ابرى كه بود ز آب تهى * نايد از وى صفت آب دهى [ 1 ] و يكى عدم و عدم ، لا شىء است از لا شىء ، شيئى نخيزد و ظلمت است نور از ظلمت نشايد . ذات نايافته از هستى بخش * كى تواند كه شود هستى بخش [ 2 ] پس حقيقتى كه بديهى التّحقق بود ، اگر ممكن باشد لازم آيد كه تحقّق نداشته باشد چون محتاج بدون محتاج إليه تحقّق نگيرد و اين محال است پس حقيقت وجود بايد واجب الوجود باشد پس دلالت كرد ما را حقيقة وجود هر آنكه واجب الوجود خود او است نه غير او پس به ذات او دلالت شديم بر ذات او ، « فيا من دلّ على ذاته بذاته » . نكته : تغيير اسلوب بر اين وجه پر واضح است چون در فقرات سابقه اشاره بود به اين كه اين آثار دليل ذاتند و ترقّى نمود در اين فقره كه دليل بر ذات ، خود ذات است به آن طورى كه دانسته شد . وجه رابع شهود محض : بدان كه انسان بلكه ساير موجودات ايضا در اوّل منزل قوس نزول كه عقل اوّل است و صادر اوّل كه مخلوقى واسطه بين او و خالق نيست و وجودات متنازله همه همچو بساطت در او متحقّق و عالم زر اوّل است ، موجود بودند به نحوى از انحاء چون عالم شهود بود انكارى تصوير نمىشد ، ميثاق اقرار شهودى به الوهيّت را از آنها گرفت و لذا در مقام گرفتن فرمود : « أ لست بربّكم » « 1 » و نفرمود : ما عرفتمونى ، چه معرفت استدلال بر غايت است و اطلاق نشود بر شاهد غير غايب پس از آن در عوالم ديگر انكار و تردّد پيدا شد تا به مرتبهء دنياوى رسيد پس تشريع شرايع نمود تا آنكه برسند به آن

--> [ 1 ] در فلسفه ثابت شده است كه هر علّتى معلول خود را به طور كامل دارا است وگر نه امكان برقرارى رابطهء علّيت محال است زيرا كه فاقد شىء نمىتواند معطى شىء گردد ، پس هر معلولى بالقوّه در علّت خود ( يا به عبارتى به نحو اجمال در علّت ) موجود است . [ 2 ] در فلسفه ثابت شده است كه هر علّتى معلول خود را به طور كامل دارا است وگر نه امكان برقرارى رابطهء علّيت محال است زيرا كه فاقد شىء نمىتواند معطى شىء گردد ، پس هر معلولى بالقوّه در علّت خود ( يا به عبارتى به نحو اجمال در علّت ) موجود است . ( 1 ) اعراف - 172 : آيا من پروردگار شما نيستم ؟