حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )

81

مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )

14 . موسى گفت : امر را بگذاشتى ؟ گفت : آن آزمون بود و نه امر . موسى به او گفت : لاجرم صورتت را دگرگون كرد . ابليس گفت : اى موسى اين تلبيس ( نيرنگ ) است و آن تلبس ( آميختگى ، ابهام ) . حال را اعتمادى نيست چون دگرگون شود . ولى معرفت چنان كه بود ، تغيير نكند . و اگر شخص تغيير كند ، معرفت تغيير نكند . 15 . موسى گفت : آيا اكنون او را ياد مىكنى ؟ ابليس گفت : اى موسى ! ياد شده را ياد نمىكنند ، من مذكورم و او نيز مذكور است . و گفت : ياد او ياد من است و ياد من ، ياد اوست [ ستايش او ستايش من است ، ستايش من ، ستايش اوست . ] آيا دو يادكننده جز اين است كه باهم باشند . [ آيا دو ستايش‌كننده جز اين است كه باهم باشند . ] خدمت من اكنون پاكتر است و وقت من اكنون آزادتر و ذكر من اكنون آشكارتر . زيرا من از زمان‌هاى گذشته براى كاميابى و لذت خود او را خدمت مىكردم درحالىكه اينك براى كاميابى او به او خدمت مىكنم . 16 . انتظار عبس از منع و دفع و سود و زيان برداشتم . تنهايم كرد به شوق آورد مرا . سرگشته كرد مرا . دورم كرد تا با پاكان نياميزم . مرا از ديگران به سبب غيرتم دور نگه داشت . براى حيرتم مرا دگرگون كرد . براى تنهايىام مرا حيران كرد . براى خدمتم ، دورم كرد . براى صحبتم مرا ممنوع كرد . براى ستايشم مرا رسوا كرد . براى فراق و دوريم مرا تكفير كرد . براى مكاشفه‌ام دورم كرد . براى وصالم مرا رسوا كرد ( آشكار كرد ) براى گسستنم مرا نگه داشت ( پيوند داد ) براى دور داشتن از انانيت‌ام ( خودبينى ) مرا از خويش دور كرد . 17 . به او سوگند كه نه از تدبير گذشتم و نه در برابر تقدير ايستادگى كردم . صورت را تغيير ندادم . من توانايى انجام اين همه كار را ندارم . اگر تا ابد الآباد مرا با آتش خود

--> حيله و ادعاهاى واهى نيستند . ماسينيون مىگويد عبارت « مثل تو بودم » اگر به آدم سجده كرده بودم ، مانند تو بودم كه سينا سجده كردى » دليلى است بر اثبات اين‌كه ابليس نمىداند ، آدم و سينا در هر دو مورد به هم شبيه بوده‌اند ، دو آيينه تجلى حق و اين‌كه موسى جز اطاعت كارى نكرد ( همان ) . دربارهء اين كلام ابليس كه « تلبيس » بود گويد : اعتراف دارد كه نمىتواند نيرنگ بيرون و زشتى را تحمل كرده است ، آشكار كند ، چون از اين پس در درون خويش از تناقضى دايم رنج مىبرد ، در « باطن » خويش كه شكوه و عظمت خداوندى را احساس مىكند و ظاهر زشت شده بيرونىاش كه ديگر نمىتواند نه آن را انعكاس دهد و نه با آن تلوين كند ( همان ) .