حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )
70
مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )
الْفُؤادُ ما رَأى . . . عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى » « 1 » نه به راست و نه به چپ به حقيقت حقيقت ديده ندوخت . « ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى » « 2 » . 3 طاسين صفا 1 . حقيقت امرى پيچيده و پوشيده و سخت و دشوار است « 3 » . راههايش باريك است ، در آن آتشهاى سر به فلك كشيده است ، زيرا آن گودال گسترده و عميقى است . مرد تنها آن راه را طى مىكند تا از مقامات اربعين خبر دهد . مانند : مقام ادب ، و رهب ( ترس ) ، و سبب و طلب « 4 » و عجب « 5 » ، و عطب ( هلاكت ) و طرب « 6 » و شره ( حرص و آز ) و نزه ( تنزيه ) ، و صفا و صدق و رفق ( مدارا ) و عتق ( شرف ، بزرگى ، آزادگى ) و تسويح ( گردانيدن ) و ترويج ( شادى ) ، و تمانى ( انتظار ) ، و شهود « 7 » و وجود « 8 » ، و عدّ ( فراوانى ) و كدّ ( فقر و گدايى ) ، و
--> ( 1 ) . نجم ، آيه 11 ؛ دروغ نديد ، دل آنچه ديد . نزديك سدرهء آخر . ( 2 ) . همان ، آيه 17 ؛ چشمش خطا نكرد و از حد درنگذشت . ( 3 ) . دقيقه از دقّ به معناى شكستن ، نازك و باريك شد ، ريزه و كوچك شد ، دشوار و پيچيده و پوشيده است . چيزى به چيزى ساييده شدن ، اعلام زمان . ( 4 ) . طلب ؛ خواستن ، خواهش ، در اصطلاح عرفان آن است كه شب و روز در ياد او باشد ، چه در خلاء و چه در ملاء ، چه در خانه ، چه در بيرون . اگر دنيا و نعمتش و اگر عقبى و جنت به او دهند ، قبول نكند . بلكه بلا و محنت دنيا قبول كند همه خلق از گناه توبه كنند تا در دوزخ نيفتند و او توبه از حلال كند تا در بهشت نيفتد ، همه عالم طلب مراد كنند و او طلب مولى و رؤيت او كند و قدم بر توكل نهد و سؤال از خلق شرك داند و از حق شرم و بلا و محنت و عطا و منع و رد و قبول خلق بر او يكسان باشد . در لطايف الافات آمده : طالب در اصطلاح سالكان آن است كه از شهوات طبيعى و لذات نفسانى عبور نمايد و پردهء پندار از روى حقيقت بردارد و از كثرت به وحدت رود تا انسان كامل شود و اين مقام را فناء فى اللّه گويند كه نهايت سير طالبان است . ( 5 ) . عجب : خويشتنبينى ، در عرفان عبارت است از خودبينى و خشنودى از كردار خويش . ( 6 ) . طرب : شادى ، نشاط ، ميل به سوى چيزى يا كسى ، شوق ، در تصوف عبارت است از انس با حق داشتن . ( 7 ) . شهود : حضور در مقابل غيب در عرفان عبارت است از حضور دل و هرچه دل حاضر آن است ، شاهد آن است و آن حاضر مشهود است اگر حاضر حق باشد ، شاهد اوست . اهل شهود دو طايفهاند : اصحاب مراتب و ارباب مشاهد . شهود عبارت از ديدار حق به حق . رؤيت حق است كه از مراتب كثرات و موهومات صورى عبور نموده به مقام توحيد عيانى رسيده در صور همهء موجودات مشاهدهء حق نمايد و از غيرت دور شده هرچه بيند حق بيند . شهود حق ؛ حضور با مشهود يا حضور با شواهد كه آن را مقابل با غيبت محمود دانند . عالم شهود مقابل عالم غيبت عالم شهادت و آنچه قابل رؤيت است . و در تصوف عالم وجودات را گويند . كشف و شهود : مكاشفه و مشاهده در تصوف رفع حجاب را گويند كه ميان روح و جسم است . ( 8 ) . وجود : هست گرديدن ، هستى ، ايجاد ، در تصوف به معناى فقدان اوصاف بشرى عبد است تا وجود حق يابد زيرا با ظهور سلطان حقيقت بشريت را بقاء و هستى نباشد و چنانچه ابو الحسين نورى مىگفت : « من بيست سال است كه ميان وجد و فقد به سر مىبرم » و جنيد گفت : « بدان كه توحيد مباين است با وجود او و وجود توحيد مباين است با علم او ، پس توحيد بدايت است و وجود نهايت است و حد واسطه است ميان آن دو .