حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )

450

مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )

( 106 ) [ نقش تو در چشمم و ذكر تو بر لب ] نقش تو در چشمم و ذكر تو بر لب و جاى تو در قلبم ؛ پس كجا پنهان مىشوى ؟ ( 107 ) [ به دوستانم گفتم : اين است خورشيد ] به دوستانم گفتم : اين است خورشيد نورش نزديك است ، ولى دسترسى بدان غيرممكن ( 108 ) [ اگر امشب مرا در لباس مندرس ديدى ] اگر امشب مرا در لباس مندرس ديدى مسلما بر تن آزاده‌ايى ارجمند پوسيده است پس تو را اندوهگين نكند اگر اكنون مرا متفاوت با گذشته مىبينى من تنى دارم كه به زودى نابود شود يا به آسمان عروج كند به جان تو سوگند كه من به سوى كار بزرگى روانم « 1 »

--> و فرمان تو ! تو در آسمان و زمين خدايى ، تويى كه زمان را آفريدى ، و صورتها را به تصوير كشيدى . تويى كه جواهر و اعراض در پيشگاهت سجود مىكنند . و اجسام به امر تو تركيب مىيابند . و احكام انشا مىشوند . « اين تو هستى كه در زمين براى هركه بخواهى و هرگاه كه بخواهى به همان سان كه در آسمان تجلى كرده‌اى ، تجلى خواهى كرد . حكم تو به زيباترين شكل ، بر صورت آدم كه صورت روح ناطقه‌اى كه صاحب علم و نطق و قدرت مطلقه و بيان است ، تجلى خواهد كرد . و تو در وجود شاهد حاضر خود چيزى از هويّت خود را ارزانى داشته‌اى ، چون سرآغاز مرا خواسته‌اى و سرانجام ذات مرا با ذات مخلوق من ، عيان مىسازى . و حقايق علوم و كرامات مرا آشكار مىكنى . مرا تا عرشهاى عوالم ازلى و سرمدى خود ، عروج مىدهى تا آنجا كه مرا فرمودى تا كلمه كن را بر زبان آورم . « اكنون در معرض مرگ قرار دارم ، كشته شوم ، بردارم كنند ، بسوزانندم ، خاكسترم را به بادها و امواج آبها بسپارند ؟ « كمترين ذرّه خاكسترم ، آن دانه صبر به اجسام پرجلال مسخ‌هايم ، حقيقتى محقّق‌تر از كوههاى عظيم را نويد مىدهد . » آنگاه اين اشعار را سرود ( چهار متن منتشر نشده از زندگى حلاج ، ص 126 ) ( 1 ) . حلاج لباسهاى گوناگون مىپوشيد . گاهى لباس صوفيه بر تن داشت ، بعضى اوقات لباس نظاميان را بر تن مىكرد و با ثروتمندان و ملوك و سربازان معاشرت مىكرد . يكى از يارانش او را ديده است كه جامهء مرقع و رنگارنگ بر تن و هميان و ركوه‌اى ، در دست داشته است و به وى گفته بود تو را چه مىشود ؟ سپس حلاج اين اشعار را براى او سروده است .