حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )
444
مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )
حاشا ، حاشا ، از اثبات اين دو هويّت تو در نيستى ماست كلى است بر كل كه بر دو وجه پوشيده ذات تو از ذات ما كجاست چون تو را ببينم ؟ آنگاه ذاتم براى من آشكار شد در جايى كه من نيستم كجا طلب كنم آنچه پنهان كردهام در نگاه قلب يا در نگاه چشم « خود » ى ميان من و تو حائل است پس خود اين حائل را از ميان بردار « 1 »
--> ( 1 ) . ملاصدرا در تفسير اين قطعه مىگويد : مشاهدهء ذات حق براى معلومات ممكن الوجود جز پس از حجاب يا حجابها ممكن نيست و اين با فنايى كه سالكان ادعا مىكنند منافات ندارد . زيرا اين فنا با ترك التفات به ذات خويش و روى آوردن با كليه ذات و به سوى حق ، حاصل مىشود . پس همواره عالم از ادراك حق در حجاب تعيّن و انانيت خويش است و اين حجاب از روى عالم برداشته نمىشود تا آنگاه كه براى اهل كشف و شهود به صورت مانعى شهودى مرتفع مىشود و حكمى براى آن باقى نماند . برداشته شدن تعيّن ( عينيت ) اين حجاب از نظر شهود امكانپذير است و همچنان حكم آن باقى مىماند . چنان كه حلاج گويد . عين القضات همدانى در تفسير اين ابيات گويد : هركس معناى اين بيتها نداند و خود فهم نكند . اين معنا از كجا و فهم و ادراك از كجا ؟ اما با اين همه اگر مىخواهى كه شمّهاى به پارسى گفته شود ، گوش دار : پر كن قدح باده و جانم بستان * مستم كن و از هر دو جهانم بستان در هشيارى غم است و سود است و زيان با كفر و به اسلام بُدن ناچار است * خود را بنما و زين و آنم بستان روزبهان بقلى در تفسير اين ابيات گويد : ( گفت : اشارت اول آن است كه حدث بىقدم است . حدث فناست . چون عدم نزد قدم ( فناست ) ، عاشق چون گويد كه « من توام » از فرط عشق است ، و ليكن هر دو است . چون نيك بنگرد ، خود نماند ، همه معشوق است ، زيرا كه صفت در فعل ملتبس است . چون فعل نبيند ، پندارد كه ذات هر دو يكى است . غلبهء مستان است ، ليكن از عشق مكر و دستان است ، نگرستين دويى است . جسم و دل كجا برند ، آنجا كه از حق در حق نگرند ؟ « أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ ؟ » يعنى به پروردگار تو به سوى رب تو نه به تو منازعت در حق دويى است . در به دو قدم كون هالك است « كل شى هالك » اشارت علم خاص آن است كه خواجه أنائيت طلب مىكرد در أنائيت حق . سر ربوبيت مىجست . مىخواست تا از بحر قدم حظى بردارد . گفت « أنائيتام » اگرچه محو شود به أنائيت قدم . بگذار ، تا تو را به تو بشناسم . « الّلهم ! انى أسألك ايمانا يباشر قلبى » فناء نفس ذهاب اقتضا كند ، و بقاء جان عاشق را به نعت معشوق گرداند ، تا دعوى أنائيت