حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )

430

مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )

( 66 ) [ در تو معنايى است كه نفوس را به سويت فرامىخواند ] در تو معنايى است كه نفوس را به سويت فرامىخواند و دليلى است از تو بر تو دلالت مىكند قلبى دارم كه بينندهء توست و همه‌اش در دستان توست ( 67 ) [ گرايش من به او از شيفتگىام به توست ] گرايش من به او از شيفتگىام به توست اى آنكه اشارات ما به سوى توست دو روحى كه عشق آنها را نزد تو و در مقابل تو به هم پيوند داد « 1 » ( 68 ) [ روح تو با روح من آميخت ] روح تو با روح من آميخت همچون شراب با آب زلال چون چيزى تو را اصابت كند ، مرا نيز اصابت مىكند پس ، « تو » در همه‌حال ، مانند « من » هستى « 2 »

--> اثبات نداشته باشى . گفتند : اين عبارت را براى ما روشن كن ، گفت : طوامس و روامس لاهوتى و اين كار الوهيت است ، گفتند : اين انديشه را شرح كن . گفت : اين انديشه شرح‌ناشدنى است . آن را شناسد آن‌كه شناسد ، و نداند آن كس كه نداند ، گفتند : به خدا از تو تمنا داريم كه توضيح دهى ، آنگاه حلاج اين ابيات را خواند . ( 1 ) . حلاج از زندان به ابو العباس بن عطا نوشت : « اما بعد من نمىدانم كه چه بگويم . اگر نكوييهاى او را برشمرم به كنه آن نمىرسم ، و اگر جفاى او را بازگويم از حقيقت دور مىافتم . نمادهاى قرب او براى ما آشكار شد و ما را سوزانيد و از وجود عشقش فراموشى داد . آنگاه عشق او بر سر مهر آمد و آنچه تباه كرده و نابود ساخته بود بازسازى كرد ، و طعم نيستى و نابودى را از راه يافتن به وجود من بازداشت . گويى كه من نورها را مىشكافم و پرده‌ها را مىدرم ، تا آنجا كه هر پنهانى را آشكار و هر آشكارى پنهان شده ولى همچنان براى من هيچ آگاهيى پديد نيامده است . و آنچه بود همچنان باقى است . » حلاج در اينجا نامه را به پايان مىبرد و اين دو بيت را عنوان قرار مىدهد . ( همان ، ص 111 ) ( 2 ) . روزبهان بقلى گويد : اين حال انس است در جمع و عين واحد و صورت علم در نص اعتقاد ، باز آنكه