حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )
429
مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )
گاهى در غرب بر دلها ظاهر مىشوى و گاهى در شرق از ديدگان پنهان مىشوى « 1 » ( 64 ) [ معشوق با عاشق متحد شد ] معشوق با عاشق متحد شد محبوب از محبّ جدا شد دو شكل شبيه به هم در يك حالت مشترك هستند پس در عالم فانى محو شدهاند ( 65 ) [ به ما اعتراض نكن ] به ما اعتراض نكن چون ما اين انگشتان را به خون عشّاق آغشتهايم « 2 » .
--> ( 1 ) . حسين بن حمدان گويد كه از حلاج شنيدم كه مىگفت : « خدا بندگان را به گواهى دادن به وحدانيت خويش فرمان داد . و از توصيف كنه هويّتش نهى فرمود . و سرگرم شدن در كيفيتش را ، بر دلها حرام كرد و افكار را از ادراك لاهوتيتش تيره ساخت . پس از خدا براى خلق چيزى جز خبر آشكار نشود و خبر خود متحمل راست و دروغ است پاك و منزه خدايى را كه براى شخصى به هيچ علتى متجلى مىشود و براى شخص ديگر به هيچ سببى خود را مىپوشاند . » آنگاه گريست و اين ابيات را سرود و نيز محيى الدين عربى دراينباره مىگويد : كسى كه مسيح در او باشد ، نمىتواند شفا بيابد ، زيرا مسيح هم خالقى است كه زنده مىكند و هم مخلوقى كه زنده مىشود . عرض ، عالم طبيعت مادى است ، طول روح و شريعت آن است . اكنون نور تجلىبخش ، طريقت مخوطهاى ظلّ و ادوار قرنى كه مديون حسين بن منصور حلاج هستيم . به يقين ، مومنى به خداى يگانه را چون او نمىشناسم كه بتواند با صحبت از پروردگار خويش بدوزد و دوخته را بشكافد ، غروب ، شب و هرآنچه دربر دارد ، ماه را وقتى پنهان است ، تشخيص دهد و اين معلومات حاصله مكمل يكديگر را باهم ، هماهنگ و متوازن كند . او نورى بود در تاريكى شبى كه بزرگ مىشد ، خدا در درون او بود ، همانطور كه موسى در صندوقچه چوبى بود . حسين بن منصور از دو فطرت سخن گفت ، از الهى ( لاهوت ) و از انسانى ( ناسوت ) ، بىآنكه حتى يك آن خود را به آنان كه مىگويند : « ذات يگانه است و در صفت عالم حيله مىكنند ، سازگار كند . » مسلما خير ! كوه فاران كوه طور نيست ! و كانون آتش پرنور نيست ! عرض ( عالم ) محدود است ، در صورتى كه برعكس طول آن سايهاى است كه آن را دربرمىگيرد . مستحبّات و واجبات باهم ، همان رابطه ملازمه دارند كه انسانى كه شهادت مىدهد و خدايى كه مشهود است . آنكه پايين پاى ايوب پيغمبر است ، آنكه سورهاش بقره و حال آن فضاى بيكرانه عظمه است ( يعنى حسين بن منصور حلاج ) ( همان ، ص 107 و 339 ) . ( 2 ) . از او پرسيدند تصوف چيست ؟ گفت : اين است كه محو و فناء تو چنان باشد كه ديگر لزومى به محو يا