حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )
426
مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )
--> فخر الدين عراقى كه از پيروان وفادار ابن عربى است به زبان فارسى سروده است : از صفاى مى و لطافت جام * درهم آميخت رنگ جام و مدام همه جام است و نيست گويى مى * يا مدام است و نيست گويى جام اگر بىاحساسى نسبت به خود را دريابد ، خود را دريافته است . اين حالت را نسبت به صاحب حال به زبان مجاز « اتحاد » و به زبان حقيقت « توحيد » گويند . فراتر از اين حقايق ، اسرارى است كه پرداختن به آن بحث را به درازا مىكشاند . احمد غزالى در تفسير انا الحق حلاج گويد : ديدهء حسن از جمال خود بردوخته است كه كمال حسن خود را در نتواند يافت مگر در آينهء عشق عاشق . لاجرم از اينروى جمال را عاشقى درخورد تا معشوق از حسن خود در آينهء عشق و طلب عاشق قوت تواند خورد . و اين سرّى عظيم است و مفتاح بسيار اسرار است . پس خود عاشق به حسين معشوق از معشوق نزديكتر است كه به واسطهء او قوت مىخورد از حسن و جمال خود . لاجرم عاشق ، معشوق را از خودى خودتر است و براى اين است كه بر او از ديدهء او غيرت برد . يا رب بستان داد من از جان سكندر * كو آينه را ساخته كه در وى نگرى تو اينجا كه عاشق معشوق را از او ، اوتر بود ، عجايب علائق تمهيد افتد به شرط بىپيوندى عاشق با خود ، تا به جايى رسد كه عاشق اعتقاد كند كه معشوق خود اوست . « انا الحق » ، و « سبحانى ما اعظم شأنى » ، اين نقطه است . و اگر در عين راندگى و فراق و ناخواست بود ، پندارد كه ناگزير آن است و معشوق او است . چندان ناز است ز عشق تو در سر من * تا در غلطم كه عاشقى تو بر من يا خيمه زند وصال تو بر سر من * يا در سر اين غلط ستود اين سر من خود را به خود خود بودن ديگر است و خود را به معشوق خود بودن ديگر . خود را به خود خود بودن ، خامى بدايت عشق است . چون در راه پختگى خود را نبود و از خود برسد . اينجا بود كه فنا قبلهء بقا آيد ، و مردم محرم شود به طواف كعبهء قدس ، و از سر حد فنا به خطّهء بقا نقل كند . و در اين علم نگنجد مگر از راه مثال . تا جام جهان نماى بر دست منست * از روى خرد چرخ برين پست منست تا كعبه نيست قبلهء منست * هشيارترين خلق جهان مست منست هذا ربّى و « انا الحق » و « سبحانى » همه بوقلمون اين تلوين است و از تمكين دور است . اصل عشق از قِدم قِدم رود . از نقطه ياد « يحبّهم » تخمى در زمين افكند ، لابل در « هم » افكندند ، ياء « يحبّونه » برآمد . چون غيرت عشق برآمد ، تخم ، همرنگ ثمره بود و ثمره همرنگ تخم . اگر « سبحانى » يا « انا الحقى » رفت ، هم از اين نمط بود . و اصل ياء ، نقط نطق بود ، يا نطق خداوند نقط بود ، بار دعوى علاوهء ثمره بود و ثمره عين تخم . عبد القادر گيلانى درباره انا الحق حلاج گويد : عقل يكى از عقلاء روزى ، از آشيانه خويش در درخت جسم او ، به پرواز درآمد . و تا به آسمان پرواز كرد ، و در آنجا در صفوف ملائك وارد شد ، ولى او شهبازى از شهبازان اين جهان بيش نبود كه چشمانش با باشلقى پوشيده شده بود ، « خلق الانسان ضعيفا » اين پرنده در آسمان ، چيزى كه بتواند شكار كند نديده بود . وقتى طعمهاى ديد گفت : « پروردگار خود را ديدم ! » و چون شنيد كه مطلوب او به دو مىگويد : « به هركجا بگرديد ، با خدا روبرو مىشويد . » بر خيرگى و حيرتش افزود . شهباز آنگاه فرود آمد ، در هوا پرواز كرد و آنچه گرفته بود ، گنجى در اين دنياى دون ، نادرتر از آتش در ژرفاى درياها ، در زمين نهان كرد . اما بيهوده ديدهء عقل خود را به هر سوى گردانيده و برمىگرداند ، چيزى جز انعكاسهاى الهى نمىديد .