حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )

425

مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )

درحالىكه در هيچ مسلكى راهى به سوى او نيست « انا الحق » « 1 » و خدا براى خدا ( و حق براى حق ) حق است

--> ( 1 ) . انا الحق : يعنى من فنا گشتم حق ماند و بس و اين غايت تواضع است و نهايت بندگى است ( فيه ما فيه ، ص 193 ) ترك منى و شرك است و محو و فناء در ذات يگانه حق . مقصود حلاج از اين جمله كه من آفريدگار برحق‌ام اين است كه انسان خدا شده از طريق رياضت و زهد عارفان ، در خود واقعيت صورت الهى را كه خداوند بر او افكنده ، مىيابد يا در كتاب طواسين گويد : « اگر او را نمىشناسيد ، آثار او را بشناسيد ، من آن نشانه‌ام انا الحق ، زيرا من به حق ، همواره حق‌ام . ابليس و فرعون يار و استاد من‌اند . ابليس را به آتش تهديد كردند ، از دعوى خويش بازنگرديد ، و هرگز به واسطه اعتراف نكرد و من اگرچه كشته شوم يا بر دار آويخته گردم و اگرچه دست‌ها و پاهايم را قطع كنند ، از دعوى خويش باز نخواهم گرديد . ( طواسين ، همين كتاب ) عطار گويد : جمله بر قتل او اتفاق كردند ، از آن‌كه مىگفت : « انا الحق » گفتند : بگو : « هو الحق » گفت : بلى همه اوست ، شما مىگوييد كه گم شده است ، بلى حسين گم شده است : بحر محيط گم نشود و كم نگردد . حسين گوى قضا به پايان رضا برد و از يك‌يك اندام او آواز مىآمد كه « انا الحقّ » از خاكستر او آواز « انا الحقّ » مىآمد و در وقت قتل هر خون كه از وى بر زمين مىآمد ، نقش « اللّه » ظاهر مىگشت . . . پس روز سوم خاكستر حسين را به آب دادند همچنان آواز « انا الحقّ » برمىآمد و آب قوت گرفت . ( تذكرة الاولياء ، ص 589 ) . نقل است كه چون او را بر دار كردند ، ابليس آمد و به او گفت : « يكى انا تو گفتى و يكى من ، چون است كه از آن تو رحمت بار آورد و از آن من لعنت ؟ حسين گفت : از آنكه تو انا بر در خود بردى و من از خود دور كردم مرا رحمت آمد و تو را لعنت ، تا بدانى كه منى كردن نيكو نيست و منى از خود دور كردن بغايت نيكوست ( همان ) » امام محمد غزالى در تفسير انا الحق حلاج گويد : عارفان پس از عروج به آسمان حقيقت همه اتفاق دارند كه در هستى جز خداى يكتاى حق را نمىبيند . ولى بعضى از آنها اين حالت را با عرفانى علمى دريابد و بعضى ديگر با كمك ذوق بدان دست يابد . توجه به عالم كثرت به كلى از آنها زايل مىشود و در آن حال در فردانيت محض ذات الهى فرو مىروند . خرد را از دست نهاده و چون سرگردانان دهشت‌زده مجالى براى ياد غير خدا و حتى ياد و توجه به خود نمىيابند . هرچه جز خداست از نظر برود و در حالت سكر افتند و عقل را از دست بنهند . تا آنجا كه يكى از آنان ( حلاج ) : « انا الحق » گفته و ديگرى ( بايزيد بسطامى ) : « سبحانى ما اعظم شأنى » و آن ديگر : « ما فى الجبة الا اللّه » . سخن عاشقان در حالت سكر به بيان در نيايد . و چون حالت سكر بر عارفان سبك گردد و به سلطان عقل كه ميزان خداوند در زمين است ، بازگردند ، دريابند كه اين حالت اتحاد حقيقى نبود ، بلكه شبه اتحادى بود چون گفتهء عاشقى در فرط عشق ( حلاج ) : « انا من اهوى و من اهوى انا » چه بعيد نيست كه انسان در آينه‌اى نگاه كند و در آن حال هرگز آينه را درنيابد . و چنين پندارد كه صورتى را كه مىبيند صورت آينه است كه با صورت وى يكى شده است . مثلا شراب را در شيشه مىبيند و مىپندارد كه رنگ شيشه‌ها رنگ شراب است . و چون اين كار پيش او مأنوس شود ، تجربه به استحكام رسد ، آنگاه از پندار دست شويد و چنين گويد : شيشه زلال شد و شراب صافى ، هر دو به هم شبيه شدند و كار تميز به دشوارى كشيد گويى شراب است و قدح نيست يا خود قدح است و شرابى در كار نيست ! و فرق است ميان اينكه گفته شود : « شراب قدح است » و اين گفته كه : « گو اينكه قدح است » . اين حالت هرگاه بر عارف چيره شود نسبت به صاحب حالت آن را « فناء » و بلكه « فناى فناء » گويند . زيرا فناى از خود و فناى از فناى خود است . عارف در اين حال نه خود و نه عدم احساس به خود را ، هيچ درنيابد .