حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )
403
مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )
عاشقان جنون مرا در سرزمينشان مىبينند مانند جوانان كهف كه ندانستند چقدر درنگ كردند . ( چندسال خفتهاند ) « 1 » . ( 19 ) [ بدين خدا كافر شدم و كفر نزد من واجب ] بدين خدا كافر شدم و كفر نزد من واجب و نزد مسلمانان زشت است « 2 »
--> ( 1 ) . جوانان كهف ، ياران غار يا هفتتنان ( هفت مردان ) يا هفت تن خفتگان شهر افسوس ، كسانى بودند كه از ستم دقيانوس حاكم جبار عصر خويش كه دعوى خدايى داشت به غار پناه بردند و به امر خداوند در آن بخفتند . بنابر روايات ، دقيانوس پادشاه شهر افسوس كه دعوى خدايى مىكرد ، شش تن را محرم اسرار داشت . روزى پادشاهى دقيانوس را به جنگ تهديد كرد و او بيمناك شد . گربهاى بر بام بود ، تكانى خورد ، لرزه بر اندام او افتاد . يكى از آن شش تن بديد و دانست كه خدايى را نشايد . با ياران انديشه كرد . نور معرفتى در آنها پديد آمد . از بيم دقيانوس سر به بيابان نهادند . در راه چوپان دقيانوس نيز به آنها پيوست و سگ او نيز به دنبال ايشان افتاد و به غارى وارد شدند . به امر خدا ايشان در غار بخفتند و بنابر روايت قرآن ( سورهء كهف ، آيه 25 ) سيصد و نه سال بخفتند . دقيانوس به تعقيب آنها برخاست و چون نتوانست درون غار رود ، مدخل غار را ديوار گرفت . وقتى به امر خدا بيدار شدند پنداشتند كه يك روز يا قسمتى از يك روز در خواب بودند ( سورهء كهف ، آيه 19 ) اشاره حلاج به خواب اصحاب كهف است . ( 2 ) . اين سخن از سخنان شطحآميز است ، ملاصدرا گويد از ابو يزيد بسطامى نقل شده : پروردگارا اگر روزى گفتم : من منزّه و پاكم چه بزرگ است شأن من ، در آن صورت كافر مجوسىام ، لذا كمربند ( زنار ) خود را پاره كرده و اكنون مىگويم : شهادت مىدهم كه خدايى جز اللّه نيست و شهادت مىدهم كه محمد رسول خداست . حلاج گفت : « به دين خدا كافر شدم و كفر واجب است نزد من ، ولى نزد مسلمانان زشت است » و اما كفر روح : آن شرك پنهانى است كه از تمام شركها و دوگانهپرستىها پنهانتر است و آن منبع و سرچشمه هر شرك و كفر و اصل هر شرّ و آسيب است ، آگاه باشيد آن امكان ثابت و پابرجاست براى تمامى ماهيات ، كه در همه موجودات معلول ظاهر و آشكار است ، به همين جهت گفتهاند : هر ممكنى تركيب دوگانهاى دارد ، پس ممكن موجود را اگر نظر به ماهيت او از آن جهت كه ماهيت اوست ، شود ، خرد حكم به نداشتن ارتباط و نسبت به واجب تعالى نموده و از آن جهت عدم و بطلان ( پوچى ) را بر او روا مىدارد ، زيرا آن ماهيت غيرمجعول است و اگر نظر به آن وجودى كه از حق تعالى بر او افاضه شده ، افكنده شود ، بر او حكم به وجوب و حقيقت مىنمايى ، پس هرچه كه جز اول تعالى است ، به ذات و حقيقت خود باطل بوده و حقيقت و اصالت به غير خود مىيابد و اين ظلمت ( ماهيت ) پنهان در سراسر جهان نمود دارد ، جز آنكه در مبدعات ، از جهت غلبه تابش نور حق و اشراق خورشيد احديت نيست و نابوده ، بوده ، بهطورى كه از آن عين و اثرى درواقع امر نيست ، بلكه ( اثر اعتبار ) در حيثيات او ( اعتبار ) مىشود و حقيقت برتر و گستردهتر از اين حيثيات و اعتبارات است و شيئى وجودى اگر در مرتبه حقيقت و واقعيت تحقق و ثبوت يافت ، در واقع مستحق و ثبوت يافته است ، ولى ثبوت عدم در مرتبهاى از مراتب ، تحقق و ثبوت او را در حقيقت و واقعيت لازم نمىآورد و اين امكانى كه از آن تعبير به كفر شده ، امرى عدمى است كه حقيقت و واقعيت