حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )
124
مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )
عقاد منّ ؛ خدا مىداند كه عقدهء فقار آسمانها و زمين است ، يا حبك بحار عطا كه به قدرت ممزوج است ؛ يا عقدهء ذنب برج عقرب ، يا حلقهاى ذوايب « 1 » مالك كه خازن آتش است ، يا اكناف « 2 » ، تجفاف « 3 » اسرافيل ، يا آكام « 4 » حضيض « 5 » قاف . جبل بروق ؛ خداوند مىداند تلال « 6 » ارض نور است ميان وسط عالم عرش ، يا جبال قدس در آسمان چهارم . بحرين بحر الشعاعى بحر عين شمس است ، يا نهر بحر نور ، يا فلك اثير ، يا بحر نور كه تحت عرش است « وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ » « 7 » شأن قدر است ، يا روح ، يا عقل ، يا فعل كه تجلّى صفات در دل است . يا به باد جنوب وزش بادهاى شوق در زمين قلب خواهد . عين ميم خازن صورت عروس مكاشفه . عقاد من شبكات هموم غيب . جبل بروق قرصهء شمس محبّت . بحرين بحر الشعالى عقل غيبى است ، كه به جامهء ربوبيّت ملتبس شده است . شأن روح قلب عالم ملك . معنى خبر عبارت كند : حق سبحان هر سحرگاهى بيماران محبّت را شفا دهد . عليلان شوق را هر ذرهاى از كون از خود به روحى بيارايد . بركات تجلّى در آسمان و زمين منتشر كند . آنگه ستور كبريا به وجه قدم فروگذارد . خنك آن را كه در مشاهدهء تجلّى حاضر شد . ايمان بر اين حديث واجب است ، زيرا كه طير و كر قدم ، عنقاء قاف ديموميّت ، لسان ارواح قدرت ، صوفى اللّه حبيب به مشاهدهء او ، سيّد فرسان ميادين آزال و آباد ، محمّد مصطفى ( ص ) گويد : « خداوند در هر شبى از آسمان خبر فرو مىفرستد . » « 8 »
--> ( 1 ) . ذوايب : گيسوها ، مويهاى پيش سر ، علاقهها ، بلندترين و بهترين چيزها . ( 2 ) . اكناف : جمع كنف يعنى پيرامون ، جوانب ، نواحى ، اطراف ، كنارهها و كرانهها . ( 3 ) . تجفاف : خفتان ، نگهبان بدن . ( 4 ) . آكام : سنگلاخها ، تودهاى از سنگ . ( 5 ) . حضيض : سنگ ، پستى زمين ، نشيب زمين ، دامنه كوه ، بن كوه ، اكام حضيض قاف ، يعنى دامنه كوه قاف . ( 6 ) . تلال : توده خاك ، توده ريگ . ( 7 ) . هود ، آيه 9 ؛ عرش او بر آب استوار شد . ( 8 ) . ينزل اللّه الخبر فى كلّ ليلة الى سماء الدّنيا ، منابع ديگر مشارق الدرارى ، ص 240 ، در كتاب روح الارواح اضافه شده : فيقول هل من داع : آيا دعاكنندهاى هست ( ص 83 ) در شرح التعرف آمده است ( ادامه ) تا اجابت كنم ، آيا خواهندهاى هست تا نيازش را برآورم . آيا آمرزشخواهى هست تا بيامرزم . ص 324 .