حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )
117
مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )
محيط « أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ » « 1 » تفسير خبر « واجب است روح مألوفه » يعنى محبّت ، آن روح حق است ، زيرا كه صفت است . خداوند فرمود : « وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي » « 2 » مجلس مجيد ، مجلس رضوان اكبر است ، آن لقاى اوست . آن را كه به رضا متّصف شد ، چنان كه غوّاص بحر رضا ( ع ) گفت : « الرّضوان الاكبر لقاء اللّه » ؛ خشنودى بزرگتر ، ديدار پروردگار است . راضى ذاكر است ، ذاكر همنشين حق است . خداوند فرمود : « انا جليس من ذكرنى » « 3 » هركه حق را به صفت رضا « 4 » و توكّل « 5 » ياد كرد ، تقليب اعيان و حكم بر غيب او را مسلّم شد ، زيرا به قدرت متّصف شد . قدرت قديم حسب اوست . « وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ » « 6 »
--> ( 1 ) . اعراف ، آيهء 52 ؛ هان ، خلق و امر از آن اوست . ( 2 ) . حجر ، آيه 29 ؛ از روح خويش در او دميدم . ( 3 ) . طلاق ، آيهء 3 ؛ من همنشين كسى هستم كه مرا ياد كند . ( 4 ) . رضا : راضى بودن به بلاى عشق ، تسليم خواست معشوق . عارفان رضا را عبارت از رفع كراهت و تحمل رنجهاى احكام و قضا و قدر دانستهاند . رضا يكى از مقامات است كه بعد از مقام توكل قرار دارد . ذوالنون گويد : « رضا شاد بودن دل است در تلخى قضا و ترك اختيار است ، پيش از قضا و تلخى نايافتن بعد از قضا و جوش زدن دوستى است در عين بلا . » لاهيجى گويد : حقيقت رضا ، بيرون آمدن بنده است از رضاى خود به دخول در رضاى محبوب و راضى شدن آنچه خدا ، اراده كند و او را بر تقديرات الهى ، اعتراض نباشد و مقام رضا ، رفع اختيار و تساوى بلا و شدت و رخاء است ( فرهنگ اصطلاحات عرفانى ، سجادى ، ص 420 ) . رويم گويد : رضا يعنى استقبال حكم و قضاى الهى به خوشى و شادمانى و راحتى . جنيد گويد : رضا يعنى برداشتن اختيار از خود . ( 5 ) . توكل : كار بازگذاشتن ، كار را به ديگرى سپردن ، به ديگرى اعتماد كردن ، كار خويش را به خدا سپردن . به اميد خدا بودن . در اصطلاح تفويض امر است به كسى كه بدان اعتماد باشد . واگذارى امور شخص است به مالك خود و اعتماد بر وكالت او . نزد عرفا : واگذارى امور است بر مالك على الاطلاق ( كاشانى ) ذوالنون گويد : توكل يعنى رها كردن ارادهء نفس ، و از دست نهادن حول و قوت خود . جنيد گويد : توكل آن است كه چنان خود را در حق فانى كنى كه گويا وجود ندارى ؛ و همواره خدا از آن توست . حلاج گفت : توكل آن باشد كه تا در شهر كسى را داند اولىتر از خود به خوردن ، نخورد . ابو القاسم قشيرى گويد : « توكل پاك كردن دل است از شكها و كار با ملك الملوك گذاشتن . » ابن عربى گويد : توكل ، اعتماد قلب است بر حق و عدم اضطراب در هنگام فقد اسباب خواستهها و با توكل است كه تمام حالات مقامات بر او وارد مىشود . ( رسائل ، ص 52 ) . ( 6 ) . طلاق ، آيه 3 ؛ هركه بر خدا توكل كند ، خداوند او را كفايت كند .