محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1006

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

بيت هست ققنس طرفه مرغى « 1 » در جهان * موضع آن مرغ در هندوستان و ققنوس و قوقنس و قوقنوس نيز گويند . مثال اول را لطيفى فرمايد : بيت اگر ماند هزاران سال ققنوس * بسوزد زار زار آخر بافسوس و مولانا كاتبى نيز فرمايد : بيت « 2 » هدهد ديمه « 3 » شده ققنوس مال * قمرى « 4 » غبرا شده طاووس بال و ققنيس نيز گويند - باضافهء ياء - [ 1 ] چنان كه شيخ آذرى گويد : [ بيت ] هست مرغى قوى غريب و نفيس * در جهان هست « 5 » نام او ققنيس قاس - ابرو باشد . كذا فى الادات [ 2 ] . مع الشين قلاش - يعنى مجرد و لوند . مثالش انورى گويد : بيت پنج قلاشيم در بيغوله‌اى * با حريفى كو رباب خوش زند و بىنام و ننگ را نيز گويند [ 3 ] . قلماش - در مؤيد و نسخهء ميرزا بمعنى بيهوده و هرزه و ياوه باشد - - اما حركت اولش ظاهر نشد - - . اثير اخسيكتى « 6 » فرمايد : شعر « 7 » خورشيد نديد چشم خفاش « 8 » * تا كى سخن گزاف و قلماش « 9 » و بعد از تتبع از نواب صاحبى قبله گاهى فريد - الاوانى و مسيح الزمانى حكيم ركنا « 10 » مد ظله « 11 » السامى مسموع شد كه - بضم قافست - و اين لفظ

--> ( 1 ) - بجز « ب » : مرغ . ( 2 ) - « س » ندارد . ( 3 ) - « ن » : ويله . ( 4 ) - بجز « س » : عمرى . ( 5 ) - بجز « ب » : در عرب نيست . ( 6 ) - - بجز « ب » و « ن » : امير حسينى . ( 7 ) - كلمه از « ن » است . ( 8 ) - « س » : خفاس . ( 9 ) - تا علامت ستاره را در صفحهء بعد « الف » در حاشيه دارد . ( 10 ) - دو كلمهء اخير از « ب » است . ( 11 ) - « س » : طله . ( 1 ) در برهانست كه مرغى است بغايت حوش رنگ و خوش آواز گويند منقار او سيصد و شصت سوراخ داود و در كوه بلندى مقابل باد نشيند و صداهاى عجيب و غريب از منقار او برآيد و بسبب آن مرغان بسيار جمع آيند از آنها چندى را گرفته طعمهء خود كند و گويند هزار سال عمر كند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آيد هيزم بسيار جمع سازد و بر بالاى آن نشيند و سرودن آغاز كند و مست گردد و بال بر هم زند چنان كه آتشى از بال او بجهد و در هيزم افتد و خود با هيزم بسوزد و از خاكسترش بيضه‌اى پديد آيد و او را جفت نمىباشد و موسيقى را از آواز او يافته‌اند . ( 2 ) در تركى قاش بمعنى ابروست . و برهان گويد غوك را گويند و معنى اندازه و مقياس هم دارد . ( ظاهرا مصحف مقياس . حاشيهء برهان ) . ( 3 ) و از كاينات مجرد ( برهان ) .