محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1630
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
[ بيت ] نيست سنگم بنزد كس كه مرا * سنگها زد زمانه بر قنديل سرسبز - كنايه از كامكار و دولتمند باشد . شيخ سعدى گويد : بيت برومند دارش درخت اميد * سرش سبز و رويش ز رحمت سپيد و در فرهنگ بمعنى حيات نيز آمده . سپيدكاسه - كنايه از جوانمرد باشد [ 1 ] . سراز شيشهء تهى چرب كردن - كنايه از فريب دادن باشد . مثالش سيد حسن « 1 » گويد : بيت بخواه جام كه سر چرب كرد خصم ترا * ز شيشهء تهى اين آبگينه رنگ خراس سراندر زدن - كنايه از پنهان شدن و بمعنى سر در گريبان بردن نيز باشد . مثالش انورى گويد : بيت او چو شيرى بيكى گوشهء كشتى بنشست * من سراندرزن و بيرونزن همچون « 2 » روباه سرسفره - « 3 » كنايه از معقد « 4 » باشد . مثالش يوسفى طبيب گويد : شعر هرگه كه سرسفرهء « 3 » كس گردد شق * كوهان شتر بايد و مقل « 5 » ازرق هر روز بموم زرد مرهم كردن * صحت پس از آن طلب « 6 » نمودن از حق سركه فروختن - كنايه از روى درهم كشيدن باشد . مثالش سراج الدين راجى گويد : [ رباعى ] اى آنكه به بخت خويش دارى ناورد * وز خشك لبى هميشه دارى دم سرد از سركهفروشى چو نشد شيرين عيش * كام دل خود تلخ چرا بايد كرد سرسرى - كنايه از بىتأمل و انديشه باشد [ 2 ] .
--> ( 1 ) - « س » : بندخسر . ( متن از « غ » است ) . ( 2 ) - « س » : همچو . ( متن از « غ » است ) . ( 3 ) - « س » : سرسفره . ( 4 ) - كذا ؟ ( 5 ) - اصل : مغل . ( 6 ) - كلمه در « س » نيست از « غ » است . ( 1 ) برهان ندارد . ( 2 ) در برهان بمعنى مردم فرومايه و سست گرفتن كارها و رعايت حقوق آنها بواجبى نكردن و كار آسان و سخن بىفكر و بيهوده و خام و سريع الفهم و اسب سريع السير هم هست .