محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1614

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

[ بيت ] آب او گردد چو سنگ و سنگ او گردد چو آب * از نهيب داردار و از نهيب گيرگير در انگشت آوردن - كنايه از شمردن و در حساب آوردن باشد . مثالش شيخ نظامى فرمايد : [ بيت ] جواهر نه‌چندان كه او را دبير * درآرد در انگشت يا در ضمير در پس زانو نشستن - كنايه از تفكر و مراقبه باشد . مثالش « 1 » خاقانى : [ بيت ] كسى كز روى سگ جانى نشيند در پس زانو * به زانو پيش سگساران نشستن نيست سامانش دست تو بر سر من - كنايه از آنست كه آنچه ترا ميسر شده مرا نيز ميسر شود . مثالش سراج راجى گويد : [ بيت ] هركجا ديد مرده‌اى خصمت * گفت دست تو بر سر من باد دست‌رس - كنايه از قدرت و توانائى باشد [ 1 ] . مثالش شيخ نظامى گويد : [ بيت ] تو بر خير و نيكى دهم دست‌رس * و گرنه چه خير آيد از من به كس دل‌دل‌كنان - يعنى اضطراب « 2 » كنان و متردد در امور و در مؤيد بمعنى آه زنان آمده [ 2 ] . مثال حكيم خاقانى : [ بيت ] بغداد جانها روى او ، طرار دلها موى او * دل‌دل‌كنان در كوى او ، چون خود فراوان ديده‌اند در زبان دارند - يعنى سخنان نالايق در حق او گويند . مثالش سراج الدين راجى فرمايد : بيت بدوستى توام خلق بر زبان دارند * تو دشمنى « 3 » و عجب آنكه دوست پندارند در غورگى مويز شدن - كنايه از آن باشد كه كسى در جوانى شكسته شود و بمراد نرسيده ضايع شود . مثالش سراج الدين راجى :

--> ( 1 ) - « س » : مثالس . ( 2 ) - « س » : اصطراب . ( 3 ) - « س » : دسمنى . ( 1 ) و جمعيت و سامان . ( برهان ) . ( 2 ) معنى اخير در برهان نيست .