محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1581
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
شعر عاشق بكشى به تيغ غمزه * چندانكه بدست چپ شمارى بدندان بودن - كنايه از مناسب بودن باشد . اثير اخسيكتى : [ بيت ] لب و دندان ترا سجده برم چون پروين * كز جهان اى مه تابان تو بدندان منى بوالقاسم « 1 » - كنايه از فضول و شوخ ديده باشد : مثالش يكى از قدما گفته : رباعى هرگز دل من از غمكى خالى نيست * وين ديدهء من از نمكى خالى نيست گفتم بروم بگوشهاى بنشينم * هر گوشه زبو القاسمكى خالى نيست بادريش « 1 » - كنايه از خودنما و لافزننده باشد [ 1 ] . بر سر آمدن - كنايه از غلبه و افزونى باشد مثالش خلاق گويد : بيت بر سر آمد ز تهىمغزى خصمت چه عجب * ز آب چون گشت تهى آيد پنگان « 2 » بر سر باد بروت - كنايه از غرور و تكبر باشد [ 2 ] مثالش شيخ نظامى فرمايد در نعت : شعر شمعى كه نه از تو نور گيرد * از باد بروت خود بميرد بادپران - كنايه از خوشآمدگوى . و نيز كسى را گويند كه اقوالش همه بىافعال باشد . بادرنگين - كنايه از شعر باشد . مثالش حكيم سنائى فرمايد : بيت باد رنگينست شعر و خاك رنگينست زر * تو ز عشق اين و آن چون آب و آتش بيقرار بازار زدن - كنايه از فايدهء خوب بردن [ 1 ] . بازىگوش - كنايه از شوخ و شنگ باشد . با سگ در جدال شدن - كنايه از همخانهء . بدان شدن و با هرزهگويان معارضه كردن [ 3 ]
--> ( 1 ) - اين تركيب و شرح آن از « غ » است . ( 2 ) - « س » : بنهان . ( 1 ) برهان ندارد . ( 2 ) برهان گويد : بكسر ثالث كنايه از عجب و تكبر و غرور باشد و به سكون ثالث مردم صاحب تكبر و خداوند غرور را گويند . ( 3 ) در برهان با سگ بجوال رفتن ضبطست .