محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
977
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
فنك - [ بفتحتين فاء و نون ] در فرهنگ نام جانوريست كه از پوست او پوستين كنند [ 1 ] . مثالش انورى گويد : بيت آسمان خود سال و مه پاينده اين دستان كند * در دىام با خيش دارد ، در تموزم بافنك فرخاك و فرخال - [ هر دو به راى مهمله و خاى معجمه . به وزن افلاك ] موى فروهشته باشد يعنى « 1 » هيچ شكن نداشته باشد . و در سامى فرخال - به لام - آمده و بس . فرخواك - [ به راى مهمله و خاى معجمه و واو . به وزن افلاك ] گوشتابه را گويند . مثالش مشفقى مروزى « 2 » گويد : بيت « 3 » خاك ماليده بلب مىگذرد مست و ملنگ * خورده يزدادى چغز و زده فرخاك « 4 » جعل فرغوك - [ به راى مهمله و غين معجمه . به وزن محمود ] تأخير باشد در كارها و بمعنى خاموش و تنزده نيز به نظر رسيده . فرموك - [ به راى مهمله و ميم . به وزن فرمود ] چوبى باشد كه اطفال ريسمان بر آن پيچند و گردانند و گردنا نيز گويند و بمعنى دكچى نيز آمده [ 3 ] . مثال اين معنى شيخ عطار فرمايد : بيت « 3 » سراپايت يكى گردد چو فرموك * چو مروان پيش گيرى چرخه و دوك و اخسيكتى نيز گويد : بيت مشغول پنبه چرخ و ندانست كآفتاب * فرموك اخترانش بدزدد ز دوكدان فورك - [ به راى مهمله . به وزن كودك ] نام دختر پادشاه هند كه بهرام گور در حبالهء نكاح خويش درآورده بود [ 4 ] . مثالش هفت پيكر : نظم « 5 » دختر راى هند « 6 » فورك نام * پيكرى خوبتر ز ماه تمام
--> ( 1 ) - كلمه در « س » تكرار شده است . ( 2 ) - « الف » . ( در متن ) : بلخى . ( و در حاشيه با علامت ) : مروزى ؛ « ن » : بخارى ؛ « ب » : بلخى . ( 3 ) - « س » ندارد . ( 4 ) - بجز « ن » : فرخاك . ( 5 ) - كلمه از « ن » است . ( 6 ) - بجز « ب » : دخترى را ز هند . ( 1 ) در برهان معنى زلو و شمع مانندى كه دزدان و شبروان بدست گيرند و هرگاه خواهند روشن شود دست را بجانب بالا تكان دهند و چون خواهند فرونشانند بجانب پائين نيز دارد . ( 2 ) در برهان فرخواگ است بمعنى قليه و گوشتابهاى كه بر بالاى آن تخم مرغ بريزند و گويد فر بمعنى بالا و خواگ تخم مرغ را گويند . ( 3 ) يعنى گروههء ريسمان ريسيده كه بر دوك پيچيده شده باشد ( برهان ) . ( 4 ) برهان دختر راى قنوج گويد .