محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

974

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

ضمير به آن مركب شده يعنى آفرين از آن منظر ميمونش [ 1 ] . فشافاش و فشافش - آواز تيرها كه از پى هم اندازند . مثالش هاتفى گويد : بيت « 1 » برآمد ز ناورد برنا و پير * شپاشاپ پيكان فشافاش تير فرخاش - به وزن و معنى « 2 » پرخاش باشد و آن را آورد و نبرد و رزم نيز گويند . فراپوش - [ بباى فارسى . به وزن فراموش ] بمعنى بيهوش باشد . كذا فى المؤيد . فريوركيش - [ بفتح فاء و واو و كسر راى مهملهء اول ] يعنى راست‌دين . مع الغين فغ - [ بضم فاء ] دوست و معشوقه باشد و به زبان ماوراء النهر بت رافغ گويند و فغستان ، بتخانه را گويند [ 2 ] . مثالش حكيم عنصرى فرمايد و بهر دو معنى حمل توان كرد : بيت « 1 » گفتم فغان كنم ز تو اى بت هزار بار * گفتا كه از فغان [ 3 ] بود اندر جهان فغان و اين بيت لامعى جرجانى مصرح معنى دوم است « 3 » : بيت هرگز نه فتنه گشتى بر ارتنگ * فغفور بىگمان و نه برفغ فور « 4 » فراغ - باد سرد را گويند . و بمعنى فراغت عربيست . [ 4 ] مثالش شمس فخرى گويد : بيت « 1 » يكدم فراغ نيست ظفر را ز درگهش * از بيم آنكه بر سر او نگذرد فراغ فرغ - [ بفتح فاء و سكون راى مهمله ] در

--> ( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - كلمه از « س » و « غ » است . ( 3 ) - اين جمله و شعر بعد از آن از « ب » است . ( 4 ) - « ب » : نه بر فغ و فور ؛ در ديوان لامعى : نه فغ و فور . ( متن تصحيح قياسيست ) . ( 1 ) در برهان معنى گوشت بريان كرده ( فريس . فرويش . فريز ) . و پوز كه پيرامون دهان اسب و آدمى باشد از جانب بيرون ( فش ) نيز دارد . ( 2 ) در برهان كنايه از جوانان خوب‌صورت و صاحب حسن نيز هست . ( 3 ) اين فغان جمع فغ است و فغان دوم معنى افغان و شيون دارد . ( 4 ) در برهان معنى روشنائى چراغ و آتش و غيره ( فروغ ) نيز دارد .