محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1378
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
ميخى - جبهء پوشش درويشان كه هزار ميخى نيز گويند « 1 » . و نوعى از جامهء جنگ را نيز گويند . مثال معنى اول شيخ سعدى فرمايد : بيت دلقت بچه كار آيد و ميخى « 2 » و مرقع * خود را ز عملهاى نكوهيده برى دار * مارى - [ بكسر راى مهمله ] كشته و هلاك شده . مثالش استاد عسجدى گويد : شعر اگر مارى و كژدمى بود طبعش * بصحراش چون مار كردند مارى ماردى - [ بكسر راء و دال مهملتين ] سرخ باشد [ 1 ] . مثالش استاد منوچهرى گويد : بيت چو بردارد ز پيش روى اوثان * حجاب ماردى دست برهمن استاد دقيقى نيز گويد : شعر خروشان و كفك افكنان و سلاحش * همه ماردى گشته و خنگش اشقر مدى - [ بفتح ميم و كسر دال ] يعنى مده . مثالش رودكى گويد : شعر آنچه از رنج يافتيش بدل * تو به آسانى از گزافه مديش مورى - [ بضم ميم و كسر راى مهمله ] سفاليست كه در كاريز به جهت ممر آب به كار برند و آن را گنگ نيز خوانند [ 3 ] . - بهر دو كاف فارسى - مثالش شمس فخرى گويد : شعر « 3 » ز فر دولت او چشمهء روان گردد * بسنگلاخ درون بىمياه و بىمورى و در غير ممر آب نيز به كار برند [ 3 ] . چنان كه « 4 » مولانا جامى گويد در مذمت زنگى :
--> ( 1 ) - تا علامت ستاره « الف » در حاشيه دارد . ( 2 ) - در نسخ گلستان سعدى بجاى اين كلمه تسبيح آمده است . ( 3 ) - « س » ندارد . ( 4 ) - اصل : چنانچه . ( 1 ) و هر چيز سرخ ( برهان ) . ( 2 ) در قزوين منگ گويند . تبنوشه . ( 3 ) در برهان معنى رهگذر آب در زير زمين و ناودان و نوعى از بافتهء ريسمانى و بمعنى مورش كه مهرههاى ريزه باشد كه زنان بر گردن و دست كنند و نام ولايتى در تركستان ( ظاهرا مصحف موى . حاشيهء برهان ) . نيز دارد .