محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
1352
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
شعر « 1 » تا به تبريزم دو چيزم حاصل است . * نيم نان و آب مهران رود و « 1 » بس و نيز نام مردى صاحب كمال [ 1 ] . مثالش شاعر گويد : بيت گرچه شيبان در عرب بود از اميران معتبر * ورچه مهران در عجم بود از بزرگان منتخب موقان - نام شهريست كه دشت آن را صفت كردهاند از بس نزهت و صفا [ 2 ] . مثالش سلمان گويد : بيت بهارخانهء چين عرصهء گلستانست * مگو بهار مغانش كه دشت موقانست ميدان - [ بفتح ] آوندى يعنى ظرفى كه در آن شراب « 2 » كنند . مثالش هم او [ 3 ] فرمايد : شعر « 1 » نقره خنگ صبح را در تاخت سلطان ختن * ساقيا گلگون كميتت را بميدان در فكن و بمعنى صحرا و فضا عربيست « 3 » و به اين معنى - بكسر ميم - نيز مسموع شد * [ 4 ] . مابون - [ بضم باء ] بمعنى حيز باشد [ 5 ] . مثالش شمس فخرى گويد : شعر « 1 » بلفظ يكسون همواره تا بود يكسان * هماره تا كه حميت نيايد از مابون اين لغت را شمس فخرى و اكثر مؤلفان بفرس آوردهاند اما بعد از تحقيق ظاهر شد كه عربيست . مازريون - داروئيست كه براى استسقا مجربست . مثالش ناصرخسرو گويد :
--> ( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - كلمه در « الف » بالاى سطر در حاشيه است . ( 3 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 1 ) و نام پادشاهى هم بوده است ( برهان ) . ( 2 ) موغان . مغان ، شهرى به آذربايجان . ( برهان ) . ( 3 ) يعنى : سلمان . ( 4 ) و بكسر اول امر بدانستن باشد يعنى بدان . ( برهان ) . ( 5 ) نام علتى است و مخنث و پشتپايى را هم مىگويند ، در عربى نيز همين معنى دارد چه مفعول ابنه است . . . ( برهان ) .