محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1318

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

شعر آنچه نخواهى كه من به پيش تو آرم * پيش من از قول و فعل نيز چنان مار و حكيم سنائى نيز « 1 » مىفرمايد : بيت « 1 » بندگى كن بجهد و جان مىكن * راه رو راه و بيش مار سخن و در فرهنگ مخفف مادر نيز باشد چنان كه « 2 » مولوى معنوى [ گويد ] : بيت مگذر پسر از عشق كه گر در يتيمى * مانندهء اين عشق ترا مار و پير نيست و در فرهنگ بمعنى بيمار و مريض نيز آمده و لهذا دار الشفاء را مارستان گويند [ 1 ] . مثال اين معنى مولانا جامى گويد : بيت بردش از قصر چون نگارستان * همچو ديوانگان بمارستان ماور - [ بفتح واو ] همان مار مرقوم بمعنى دوم كه مخفف مياور باشد . مثالش قطران گويد : شعر « 3 » بادهء گلگون خور و فرياد ماور ياد هيچ * تا كند بلبل فراز شاخ گل فرياد ياد ميده سالار - بمعنى نان پز باشد كه به جهت سركار بزرگان نان پزد . مثالش خاقانى گويد : شعر « 3 » آفاق را از جرم خور هم قرص و هم آتش نگر * هم مطبخ و هم خوان زرهم ميده سالار آمده مشكين وفادار - نام گلى است سفيد و خرد و خوش‌بو و برگ بسيار دارد و تا آخر تابستان باشد و آن را نسرين نيز گويند . مشكر « 4 » - [ بفتح ميم و كسر شين ] يعنى شكار مكن و مخور و مشكن . مارافسار - در ادات الفضلاء همان مارافسا باشد - - كه گذشت - - .

--> ( 1 ) - كلمه از « ك » است . ( 2 ) - اصل : چنانچه . ( 3 ) - « س » ندارد . ( 4 ) - اين لغت و شرح آن از « ك » و « غ » است . ( 1 ) در برهان بمعنى حكام و امراى غرجستان نيز هست همچنانكه لقب شاهان آنجا شار است . و نيز معنى دفتر حساب و محاسبه و حساب كننده و محاسب ( درين معنى ظاهرا مارگير مخفف امارگير . حاشيهء برهان ) دارد .